برای یک ایران آزاد

آلترناتیو سازی خارجی و بدلی رژیم ولایت فقیه

0

آلترناتیو سازی خارجی توسط نظام ولایت فقیه با چه هدفی صورت می‌گیرد؟ آیا به پایان رسیدن هر گزینه‌ای در درون نظام، آن را وادار به این صحنه‌آرایی نکرده است؟

علیرضا یعقوبی

یکی از قانونمندی های عام رژیم های دیکتاتوری، نیاز دائم و فزاینده آنها به آلترناتیو سازی بمنظور ادامه بقا است. چنین رژیمهایی که بنا به ماهیت سرکوبگرشان نمی‌توانند به «قواعد بازی سیاسی» تن در دهند برای فریب افکار عمومی در راستای بقای خود به «آلترناتیو سازی» بدلی در برابر «آلترناتیو واقعی» روی می‌آورند تا با منحرف کردن توجه جامعه به سمت آن، از اقبال توده ای به آلترناتیو واقعی بکاهند.
تظاهرات دی ماه سال گذشته را می‌توان سرآغاز فروپاشی کامل رژیم بحساب آورد و همین امر تأثیرات شگرفی را در راستای مناسبات درونی و بیرونی رژیم در فازی نوین بوجود آورد. این تظاهرات با شعار محوری «اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمامه ماجرا» نقطه پایانی بر آلترناتیو سازی درونی رژیم در راستای حفظ بقای آن گذاشت. از این نقطه مرحله جدیدی بنام «آلترناتیو سازی خارجی» توسط رژیم ولایت فقیه استارت خورد.
«آلترناتیو سازی خارجی» از قضا از پیچیدگی بیشتری نسبت به آلترناتیو سازی داخلی برخوردار است، اگر آلترناتیو داخلی از بطن و رحم خود رژیم زایمان شده است، آلترناتیو خارجی از بیرون رژیم و در ضدیت ظاهری با آن ساخته می شود، بنابراین افشای آنهم به سادگی آلترناتیو داخلی نخواهد بود.

آلترناتیو خارجی باید از چه خصوصیاتی برخوردار باشد؟
بمنظور تأمین نظر و خواسته رژیم، آلترناتیو خارجی باید از خصوصیاتی برخوردار باشد که سرمایه گذاری روی آن نه تنها خطری برای رژیم ایجاد نکند بلکه در پی تحکیم مبانی آن یعنی سرکوب و سرکوبگری و تطهیر نیروهای سرکوبگر تلاش نماید. این آلترناتیو باید از پیش زمینه های درونی در کشور برخوردار باشد، تا بتواند در مسیر اهداف رژیم و تأمین آن حرکت کند و در ابعاد بین المللی هم بتواند از فشارهای فزاینده بر روی رژیم و نیروهای سرکوبگر آن بکاهد.

معیار و شاخص قیاس
از آنجائیکه جامعه ایران تا به امروز دو رژیم شاه و شیخ را تجربه کرده است، در یک قیاس ساده و تجربی این واقعیت بدست می آید که در رژیم گذشته شرایط نسبت به امروز بسا متفاوت تر و بهتر بوده است. پس آنهائیکه داعیه بازگشت به گذشته را دارند فی النفسه می توانند خود را بعنوان یک آلترناتیو در برابر رژیم کنونی مطرح سازند، اما رژیم در برخورد با «آلترناتیو سازی خارجی» از سلطنت و سلطنت طلبها با یک مشکل غامض روبرو است.

مشکل رژیم برای آلترناتیو سازی از سلطنت
بزرگترین و غامض ترین مشکل رژیم در آلترناتیو سازی سلطنت در ایران همانا بی انگیزه بودن سلطنت طلبها در ایران بوده و هست که از هیچگونه انگیزه و اراده مبارزاتی برخوردار نیستند. آنها که زمانی در قدرت بودند با وجود برخورداری از تمامی اهرمهای قدرت در حفظ و نگهداری و حفاظت و پاسداری از آن هیچ تلاش و کوشش جدی از خود بخرج ندادند چگونه می توانند در برابر رژیمی بغایت وحشی و آدمخوار ابراز وجود کنند!؟ این واقعیت برخاسته از ماهیت سلطنت در ایران بوده و هست.
سلطنت پهلوی نافش با کودتای ۲۹ اسفند ۱۲۹۹ گره خورده است، تغییر فضای جهانی ناشی از جنگ جهانی دوم هر چند منجر به انتقال سلطنت از پدر به پسر در ایران شد؛ این دومی هم نتوانست بدون اراده خارجی به سلطنت در حالت طبیعی ادامه دهد لذا به ذات و ماهیت وابسته خود پناه برد و در نهایت حکومتش را با کودتا در ۲۸ مرداد ۳۲ گره زد. حتی ۲۵ سال فرصت نتوانست منجر به کندن از خارجی و پیوند با مردم در داخل شود و وقتی هم که کشتیبان را سیاستی دیگر آمد، اعلیحضرت خدایگان که تا لحظه آخر به حمایت اجنبی مستظهر بود، قالب تهی کرده و حکومت را به شیخ سپرد! خوب وارث چنین موجود بی آزاری می تواند بهترین آلترناتیو خارجی برای رژیم محسوب شود؛ اگر بتوان در او جنبش و تلاش و کوششی در راستای حرکت بسمت براندازی ایجاد کرد.

چرا مدعی سلطنت دم از نفوذ در پاسداران و بسیجی ها می زند؟
اگر سؤال شود که چرا مدعی سلطنت موروثی دم از برادری با پاسدار و بسیجی می زند، جواب کاملا روشن و مبرهن است:
۱.چون هیچ انگیزه ای برای مبارزه در میان سلطنت طلبان وجود ندارد
۲.تمام نگاه سلطنت و سلطنت طلبان به تغییر از بالاست.
یعنی تنها با تکیه به قوای نظامی است که سلطنت طلبان می توانند اظهار وجود کنند و این امر چنان واضح و آشکار است که خامنه ای را وا می دارد که به بازی با کارت سلطنت و بقول معروف «شاه بازی» مشغول شود تا به زعم خود رژیمش را از بحران کنونی برهاند. یادمان نرفته است که خمینی در اوج انقلاب ضد سلطنتی از مردم خواست که بر لوله تفنگ ارتشی ها گل بنشانند و شعار دهند که «ارتش برادر ماست، خمینی رهبر ماست» چرا که ماهیتا هر سه اینها مثلث زر و زور و تزویر را در تاریخ برای مسخ و نفی اراده مردم در میل به تغییر از شرایط حاکم را تشکیل داده اند. در کجای تاریخ دیده شده است که از قشر آخوندی که از قبل دین نان خورده اند، اراده ای برای مبارزه برخیزد؟. طیفی که انگل وار از حاصل تلاش جامعه ارتزاق کرده و می کند، همواره مبلغ سکون و ایستایی بوده است.
دنیا باید پر از فساد و تباهی گردد و ملت مسلوب الاراده در «انتظار فرج» و ظهور منجی عالم باقی بمانند. تبلیغ برای همین «انتظار فرج» در خدمت همه جانبه به پادشاهان «اسلام پناه» از اهم وظایف تشکیلاتی بوده که به اسم «روحانیت» شهرت یافته اند. ضلع سوم این مثلث همواره نیروهای سرکوبگری بوده اند که توسط شاه و شیخ، برادر و هموطن خوانده شده اند.

چند اشکال فنی و تاریخی در سر راه هموطن خواندن پاسداران و بسیجیان
بر سر راه هموطن خواندن پاسداران و بسیجیان چند اشکال عمده وجود دارد که کار را برای مدعی سلطنت نه تنها سخت می کند بلکه حسرت بدلان بازگشت سلطنت را هم بر سر دو راهی تردید در حمایت از او قرار می دهد. پرت افتادگی از واقعیات عینی و مادی و ملموس جامعه و عدم درک محضر توده ها و رنج و عذاب آنها از سوی مدعی سلطنت، در واقع در همین شعار «پاسدار و بسیجی هموطن ماست» تبلور می یابد. چرا؟
۱.مردم ایران از پیر و جوان و خرد و کلان در طول ۴۰ سال توسط همین پاسداران و بسیجی ها سرکوب شده اند. میلیونها ایرانی قربانی این رژیم گشته اند. سرکوب مضاعف زنان و ملیت ها و اقلیت های دینی و قومی توسط همین جماعت تنها حاصلش «نفرت عمومی» مردم ایران از پاسداران و بسیجیان بوده و هست. چگونه می توان ایرانی بود، از آنچه که بر ایران و ایرانی طی ۴ دهه گذشته رفته است، مطلع بود و بعد از برادری و دوستی و هموطن بودن با پاسدار و بسیجی دم زد؟
ما به مدعی سلطنت حق می دهیم که پاسدار – بسیجی را هموطن بخواند. چون آن وطن موهوم و خیالی در عالم واقع وجود ندارد چرا که اگر وجود داشت لااقل مدعی سلطنت در همدردی با مردم قدم رنجه می کرد و تقلا و کوششی برای مرهم گذاشتن بر دردهای مردم از خود بخرج می داد.
ایشان یک روز هم از آنچه که مردم ایران در طول ۴۰ سال با پوست و گوشت و استخوان لمس کرده اند، تجربه نکرده اند که هیچ، همواره در تمول و ناز و نعمت بسر برده اند. هر وقت مردم از خود همتی بخرج داده اند تا شرایط موجود را تغییر دهند، ایشان برای موج سواری، به خود در ینگه دنیا زحمت داده و این افتخار را نصیب مردم ایران ساخته اند که بعد از سرنگون ساختن رژیم، سلطنت بر آنها را عهده دار شوند! اینکه رهبر هر قیام و هر تغییر و تحولی خود باید پیشگام و پیش قراول حرکت توده ها باشد، با گروه خونی مدعی سلطنت همخوانی نداشته و خطر کردن در دودمان ایشان جایی نداشته و ندارد.
اگر پدر بزرگش توسط سید ضیا طباطبایی کشف شده و به اربابان انگلیسی معرفی می شود و این هم به بخشی از صالحات و باقیات!! و افتخارات! سید ضیا بنا به ادعایش تبدیل می شود، رضا خان قدرتش تنها در خدمت سرکوب هر آن کس و جریانی که با مطامع اجنبی در تضاد است، ظهور پیدا می کند. آنجائیکه که اجنبی را اراده ای و تصمیمی دیگر می آید، قالب تهی کرده و بنا به خاطرات دخترش، فاصله تهران – اصفهان را با ترس و لرز بعد از شهریور ۱۳۲۰ طی می کند که مبادا نیروهای روسی در تعقیب او بوده و بخواهند او را دستگیر سازند.
در هند در می یابد که حق خروج از کشتی که او را به تبعیدگاه می برد بمدت یکماه و اندی ندارد. بجای کانادا به جزیره ناشناخته و دورافتاده موریس در آفریقای جنوبی تبعید می شود. او فاقد هرگونه اراده ای حتی در تغییر سرنوشت خویش است چرا که از روز ازل خود و سرنوشت خویش را با مطامع اجنبی گره زده است. در همان تبعید دار فانی را وداع می کند.
پسر نیز درس ناگرفته از سرنوشت پدر خویش، اغوا شده از سوی خواهر، در سر یک پیچ تند در تاریخ معاصر ایران و در سرفصل ملی شدن صنعت نفت، فاقد هرگونه اراده ای، حکم به برکناری یگانه نخست وزیر دمکرات تاریخ ایران می دهد و خود بهمراه همسر به کلاردشت گریخته و مترصد اتفاقات در تهران می ماند. به یکباره خبر می رسد که چرا نشسته ای که مردم دارند بسوی تو هجوم می آورند. چنان با شتاب از محل می گریزد که همسرش لنگه کفشش را در محل برجای می گذارد. این است تمامی محبوبیت پادشاه جوان از یک سو و اراده او برای ایستادگی و مقاومت برای حفظ سلطنت!
در طول ۲۵ سال از ۲۸ مرداد ۳۲ تا ۲۲ بهمن ۵۷ هیچ تلاشی برای ایجاد پل بین شاه و ملت که آنهمه شعارش داده می شد، صورت نمی‌گیرد که هیچ، ساواک فعال مایشاء در سرکوب هر دگراندیشی می گردد. احزاب شاه ساخته هم تحمل نمی‌شوند. حزب واحد رستاخیز یگانه حزبی است که بعنوان حزب فراگیر در مملکت مردم باید عضوش گردند. حتی عضویت در این حزب بنوعی اجباری است. هر کسی هم که بخواهد فعالیت سیاسی داشته باشد و عضو این حزب نباشد بنا به اراده همایونی و اعلیحضرت خدایگان، می تواند پاسپورت گرفته و از ایران خارج شود. چهاردیواری و اختیاری!
در فضای جهانی بادی دیگر وزیدن می گیرد. اجنبی را اراده بر آن قرار می گیرد که جغرافیای سیاسی منطقه خاورمیانه را تغییر دهد. اولین قربانیش رژیم کودتایی شاه در منطقه خلیج فارس است که آن را بقول خود جزیره ای امن برای منافع ارباب ساخته بود. در میان اشک و آه و دستبوسی فرماندهان قالب تهی کرده در زیر قپه هایی که اعلیحضرت بر دوششان نشانده است، مراسم بدرقه ابدی سلطنت از ایران در یک روز سرد زمستانی صورت می گیرد.
اگر در یک روز گرم تابستانی می توان در پناه چماق و عربده «شعبان بی مخ» «تاج نشان» سرمست از سرکوب مردم از خارجه به کشور بازگشت باید به خروج در زمستان سرد اندیشیده می شد چرا که کسی که باد می کارد بیشک طوفان درو می کند.
آیا با این سرنوشت پیشینیان می توان به وجود یک جو از مقاومت و ایستادگی آنهم در مبارزه با یک رژیم ضد بشری و آدمخوار در مدعی سلطنت امیدوار بود؟ خوب مسلما کسی که اصحاب کهف وار به گسستی ۴۰ ساله از جامعه خویش گرفتار آمده باشد از این واقعیت بدور است که پاسداران و بسیجیان در سرکوب و جنایت تنها به ایران اکتفا نکرده اند. همین دو روز پیش بود که روزنامه دیلی تلگراف انگلیس خبر از تشکیل «جوخه های ترور» توسط پاسداران در عراق داد که بوسیله آنها مخالفان دخالت های ولی فقیه تهران در امور عراق از میان برداشته می شوند.

پاسداران «مدافع حرم»
نزدیک به یک دهه است که همین پاسداران و بسیجی های «هموطن» به زعم مدعی سلطنت بنام «مدافعان حرم» در سرکوب مردم رنجدیده سوریه شرکت دارند. از حزب الله لبنان تا حشد الشعبی عراقی تا لشکر فاطمیون افغانی در این جنگ شرکت دارند تا از سوریه خاکستری باقی بماند که آینده ای برای آن متصور نباشد.
هنوز فارغ نشده از جنایات در سوریه، این ملت یمن است که توسط یک گروه شبه نظامی ولی فقیه تهران به گروگان گرفته می شود تا شاید نقبی به سرزمین ظهور دین اسلام زده شود.

انقلابات رنگین کمانی شدنی‌ست؟
مدل انقلابات رنگین کمانی بنا به شرایط ویژه ایران و حاکمیت یک رژیم ضدبشری ممکن نیست. سرنگونی رژیم هزینه بر است. آنهم هزینه ای سنگین. گذشتن از جان. این صد البته با ذائقه مدعی سلطنت سازگار نیست. این تناقض که برخاسته از ماهیت رژیم از یک سو و جایگاه طبقاتی مدعی سلطنت از سوی دیگر است، مسئله برادر سازی و «هموطن» خواندن پاسدار – بسیحی را با یک چالش جدی روبرو می سازد و همه پی می برند که در کلاه مدعی سلطنت اصلا پشمی وجود ندارد.
چه کسی می تواند سرکوب زنان هموطن توسط جانیان حاکم را ببیند، چه کسی می تواند ناظر بر به فحشا کشاندن دختران ایرانی از جانب این رژیم باشد، چه کسی می تواند اعتیاد میلیونها هموطنش را نظاره گر باشد و بعد علت العلل همه این جنایات را هموطن بخواند؟! جز اینکه خودش از هیچ خصیصه ملی و مردمی برخوردار نباشد!

بی‌برنامگی
هموطن خواندن پاسدار – بسیجی و سرکوبگران راه به افشای این واقعیت سترگ یعنی فاقد برنامه بودن مدعی سلطنت چه برای امروز و در مرحله سرنگونی و چه برای مراحل بعد از آن می برد. وقتی سرکوبگران هموطن خوانده می شوند، آنگاه در برابر یک سد و معضل جدی؛ یعنی ایادی و مزدوران جنایتکار که سد بزرگ در راه سرنگونی محسوب می شوند، نه تنها هیچ تمهیدی اندیشیده نشده بلکه به مثابه بخشی از مردم ایران با آنها تنظیم رابطه می شود، این امر فی الفور راه به افشای این حقیقت می برد که سلطنت در ایران فاقد هرگونه برنامه و حرکت مشخص است چرا که دوران حرکتهای خودبخودی بسر آمده است. بدون هیچ برنامه مدون و معلومی نمی‌توان با کلی گویی های آخوندی، زاغ را بعنوان قناری به جامعه ایران و افکار عمومی خارج حقنه کرد.

آری در شرایط مشخص ایران نمی‌توان بدون یک تشکیلات منظم و بدون یک آلترناتیو مشخص با برنامه ای راهگشا به سراغ سرنگونی رژیم ملایان رفت.

از همین نویسنده:
فروپاشی نظام‌های دیکتاتوری؛ سخنرانی روحانی در مجلس و صداهای لرزان
تأملی برحکم دادگاهی در آلمان مبنی بر استرداد دیپلمات – تروریست رژیم ایران به بلژیک

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.