برای یک ایران آزاد

«از آشویتس تا تهران»؛ منادیان مرگ دیکتاتور: گفتگو با نادر جوان خوشدل

0

«از آشویتس تا تهران»؛ منادیان مرگ دیکتاتور، نام کتابی از آقای نادر جوان خوشدل هست که جنایت هیتلر درهلوکاست را با جنایت خمینی درقتل عام سال ۶۷ مقایسه نموده است.آقای نادر جوان خوشدل یکی از هنرمندان مقاومت است. تلویزیون ایران آزاد با ایشان گفتگویی داشته ،وی  به افشای جنایتهای حکومت آخوندی در دهه۶۰ و بویژه قتل عام زندانیان مجاهد و مبارز پرداخته و به سئوالات رسیده پاسخ داده است .

نادر جوان خوشدل: من سه الی چهار سال طول کشید تا این کتاب را نوشتم من سالها پیش با هلوکاست آشنا بودم، یعنی زمانی که در آلمان بودم، فیلمهای هلوکاست در سینمایی که نشان میداد من دیدم، البته دولت این سینما را بست و دیگر اجازه داده نشد به نمایش گذاشته شود. فیلمهای که تا به امروز تلویزیون و یا سیستمهای آلمان پخش نکرده است، بعضی از افراد بدلیل ناراحتی از سالن خارج می‌شدند و برای من یکی دو بار پیش آمد، من با هلوکاست آشنا هستم، و با ۶۷ تا آنجا که شاهد زنده وجود داشته که با چشم دیده و با گوش شنیده تماس گرفتم تا آن کتابی که می‌خواهم بعنوان یک سندتاریخی بنویسم که نظر خودم دخالتی در آن نداشته باشد.

میدانید هلوکاست یعنی سوختن و نابود شدن، هیتلر بدلیل نژادپرستی دست به چنین نسل‌کشی زد، من فیلمی را می‌بینم که از آشویتس است و آن را دوباره در کتابم به نمایش بگذارم، از آن طرف هم داستان ۶۷ که تحقیق و پرسیده بودم از زندانیانی که باقی ماند بودند،‌ان را در این کتاب بصورت موازی جلو بردم، هیچ دخل و تصرفی در آن نداشتم، اما اینکه چرا اسمش از آشویتس تا تهران است، آشویتس سمبل هلوکاست هیتلر است و ۶۷ هم به اعتقاد من و بسیاری از مردم ایران هلوکاست خمینی است.

یک نکته هم اینجا وجود دارد بعد از جنگ جهانی دوم متفقین که وارد آلمان شدند تمام اردوگاه‌های کار را بستند، آدمها را آزاد کردند، چیزها و لباس‌های که انبوه انبوه در آنجا بود، تحویل یهودیان دادند، بعد از دوسال با تمیز کردن آنها این لباسها به تاجر ایرانی فروخته شد که کمتر از ۴ میلیون بود، و بعد از یکسال وارد ایران شد از آشویتس تا تهران، دو بعد دارد، یکی هیتلری و دیگری خمینی باضافه لباس‌ها که وارد ایران شد، و مردم ایران خریدند و در آن روزگاران قیامت بود، دیکتاتورها مخرج مشترک دارند، هیتلر می‌گفت من برترم و خمینی می‌گفت اسلام من برتر است، او ۶ میلیون را کشت، البته این مقایسه من از نظر ارقامی درست نیست، قابل مقایسه نیستند، ولی از نظر محتوی یکی هستند، خمینی بیشتر از ۳۰ هزار نفر را نسل‌کشی کرد، بدلیل اینکه معتقد بود آنها اسلام او را ندارند، و دو خط نوشت و به هیئت مرگ داد، که شما موظف هستید در کوتاه‌ترین مدت رفع غائله بکنید، ۳۰ هزار نفر، ۳۰هزار فامیل و دوست این شد غائله، هیتلر هم میگفت محموله‌، این محموله‌ها را تا صبح بسوزانید، صبح تمام کنید، این وجه مشترک این دو دیکتاتور است، هر دو برای بقاء و بنیاد خودشان دست به این جنایت بزرگ تاریخی زدند، و این جنایت را در تاریخ بشریت به ثبت رساندند.  اگر چه هنوز مقاومت و مجاهدین نتوانستند این را در مراکز بزرگ بین‌المللی مطرح کنند  به ثبت برساندند، ولی بزودی با پرچمداری خواهر مریم که این پرچم را بدست گرفته، پرچم به ثبت رساندن این سندتاریخی انجام خواهد شد.

‌ این کتاب من خواننده من می‌تواند بر روی آن قضاوت بکند که این دو هلوکاست با هم صدروی‌صد از نظر محتوی مساوی هستند، یکی هستند، آن دیکتاتوری خمینی که می‌خواست اسلامش به کشورهای دیگر صادر بشود و کشورهای دیگر را بگیرد، زیر آن شعار که میداد و همه میدانند من بدلیل مشابه بودن نام کتابم را از آشویتس تا تهران گذاشتم، درست نگاه بکنیم مگر خمینی شعار امت واحده نمیداد، مگر نمی‌خواست از راه کربلا به قدس برسد، تمام اینها در رابطه با ایده فاشیستی او بود نه چیز دیگری، خمینی سیاستمدار نبود، سوادی نداشت، چیزی سرش نمی‌شد، باور کرد مردم او را قبول کردند، که در ماه بوده واین باعث شد او هر کاری دلش می‌خواست بکند و کرد.

نادر جوان خوشدل: تا آنجا که به خاطر می‌آورم و فکر میکنم درست باشد بایستی گفت اوج این دیکتاتوری از تنفر لاجوری رئیس زندان اوین شروع شد و این شخص به خمینی اطلاعات میداد و برای اعدام امضا میگرفت، بعدها هم که بطور مستقل خودش اعدام میکرد و بارها هم گفته بود که اگر به من اجازه بدهید من با مجاهدین و زندانیان سیاسی تسویه حساب میکنم و کار را تمام می‌کنم، از طرف دیگر بدلیل پر شدن زندانها در شهرها از زندانیان سیاسی بود که آنها مانده بودند چکار کنند و این در حالی بود که روزانه زندانیان را می‌کشتند اما باز دستگیری آنقدر زیاد بود و خمینی به اصطلاح میخواست یک رفع غائله ای کرده باشد که در ادامه توضیح خواهم داد. تا رسید به سال ۶۵ که اوج اعدام‌ها بود و نمی‌توانستند کاری بکنند تا اینکه به سال ۶۷ رسیدیم و خمینی دوخط نوشت و به دست احمد خمینی داد،  احمد هم این نامه را به هیئت مرگ داد که در زندان اوین مستقر شده بود با این مضمون که شما موظف هستید در کوتاه‌ترین زمان ممکن رفع غائله کنید. یعنی این توده انقلابی، مبارز، تحصیل کرده، استاد و معلم به یک غائله برای خمینی تبدیل شده بود. همین کار را قبلا اشاره کردم هیتلر می‌گفت این محموله‌ها باید تمام بشوند، گویا در ۵ یا ۶  مرداد ۶۷  این حکم صادر شد یعنی شروع به کشتار و نسل کشی کردند.

نادر جوان خوشدل: فکرمیکنم اگر دهه ۶۰ به آن شکل که طی شد و نبود ، الان مقاومت ما در مراحلی بسیار بسیار عقب‌تر بود، تمام این نیرویی که امروز در مردم وجود دارد و این کانون های شورشی و این قیامها و این مبارزات تماما زائده دهه ۶۰ است، حتی خود ما که در آن دوران در زندان بودیم و الان در خارج هستیم هیچ وقت آن دوران را فراموش نمیکنیم و از جلوی چشم ما دور نمی‌شود که این حکومت با نیروهای انقلابی و مجاهدین در داخل کشور چه کرد . از ۶۰ تا ۶۷ باعث شد که مردم نسبت به این رژیم به آگاهی بیشتری برسند، بی جهت که رژیم مردم را نمی‌تواند قتل‌هام بکند، این مردم صاحب و حامی دارند، کم کم عملکرد این رژیم باعث شد که رشد آگاهی مردم بالا و بالاتر برود چرا که مبارزات زندانیان را دیدند و شنیدند،  نامه از زندان بیرون آمد و خبر از زندان بیرون آمد و تمام اینها ثمره‌ای بود که نصیب مردم شد و مردم توانستند در مقابل این رژیم بایستند و همین مبارزه مردم باعث شد چهره واقعی این رژیم هر چه بیشتر آشکار شود که این رژیم چه دیکتاتوری است! رژیم سراپا دروغ و تزویر است .

نادر جوان خوشدل: نامه‌ای که از درون زندان و از یک مبارز بیرون میآید، مردم به زندانی سیاسی که سالها زیر شکنجه بودند و به رژیم نه گفتند، مبارزی که مردم به آنها اعتماد و اطمینان صد روی صد دارند به همین خاطر هر نکته‌ای که از درون زندانها بیرون میآید مردم نیز با جان دل قبول میکنند و در جهت‌ش قدم برمی‌دارند، نامه‌ای از ابوالقاسم فولادوند به دستم رسیده که این یکی از نامه هایی است که مبارزان واقعی مردم این را توانسته‌اند به ما برسانند نمونه دیگر آن نامه آقای مجید اسدی هست که چندی پیش رسانه‌ای شد و شنونده را میخ‌کوب می‌کرد، بایستی گفت که مردم این عزیزان را فرزندان خودشان میدانند پدران و مادران ده ۶۰ هم با خود میگویند اگر فرزندانشان میتوانستند چنین نامه هایی را به بیرون بفرستند قطعا مضمون نامه ها همینهایی بود که امروز از زندانها بیرون میآید.

اما اجازه بدهید قسمتی از نامه آقای ابوالقاسم فولادوند را برای شما قرائت کنم: «وقتی خمینی دجال، نشانده بر کالسکه استعمار، از ماه به ایران زمین آورده شد کمر به نابودی حرص و نسل ایران و ایرانی بست و هر روز که از حکومت سیاه و خونبارش می‌گذشت بر دامنه جنایت‌ش افزوده میشد و هر روز گروه و دسته و جماعتی را از صحنه سیاسی ایران بدر میکرد و در این میان تنها مجاهدین بودند که با شناخت دقیق از خمینی جلاد و جریان فکر او با برخورداری از ایدئولوژی پویا و انقلابی توحیدی و همچنین به اتکاء رهبری پاکباز و آگاه و مسئول و ذیصلاح خویش با انتخاب یک استراتژی اصولی و پا فشردن بر آن در جهت کسب آزادی از هیچ گونه فدایی دریغ نورزیدند تا جایی که سردار کبیر و شهید خلق فرمانده موسی بانگ بر آورد که نمیتوانید ما را نابود کنید زیرا ما جریان بحق هستیم و در مسیر صحیح تاریخ و تکامل قرار گرفته‌ایم و افزود که جریانهای باطل همچون کف روی آب میرا میباشند و آینده از آن انقلابیون و از آن خلق قهرمان ایران است».

این بخشی از نامه آقای ابوالقاسم فولادوند هست که از زندان به بیرون داده است و سپس در رابطه با نقش مردم صحبت میکند، که از ورود به مبارزه انقلابی مسلحانه با رژیم جنایتکار و ضدبشری آخوندی، فرمانده موسی و اشرف زنان مجاهد خلق و شمار دیگری از شیرزنان و کوه‌مردان مجاهد و مبارز برای آزاد ساختن ایران از زیر یوغ آخوندهای جنایتکار خون خود را برای مشخص کردن مسیر دستیابی به آزادی نثار کردند، خمینی ملعون که معنا و مفهوم بانگ فریاد حق‌طلبانه فرمانده موسی در خصوص نبرد حق علیه باطل و در مسیر تکامل تاریخ را نفهمیده بود، در تابستان ۶۷ اقدام به یک نسل‌کشی نمود و خون ۳۰ هزار مبارز و مجاهد را در زیر پای درخت آزادی ایران زمین جاری ساخت، پیامهایی که از زندان میآید به مردم این درس را میدهد که این رژیم رفتنی است و مردم حرف زندانی سیاسی را می‌پذیرند، بخصوص زندانی که سالها زیر شکنجه و اذیت و آزار بوده، ایستادن تا پایان و وقت قیام و برخاستن است و امید را به میان مردم میآورد و پیروزی از آن ماست.

نادر جوان خوشدل: من قبل از اینکه به خارج بیایم هنرپیشه گروه ملی در وزارت فرهنگ  و هنر بودم، جوان بودم و در تلویزیون بازی می‌کردم، در نمایشنامه‌های تلویزیون بازی می‌کردم، یک هنرپیشه بودم، به خارج رفتم ادامه دادم و وقتی برگشتم، دستگیر شدم زندان رفتم، انقلاب شد بیرون آمدم، با قطب‌زاده دوست و رفیق در خارج کشور بودم، ایشان به من حکم ریاست تئاتر شهر ایران را دادند، که اسم تئاتر ایران است، اتوماتیک کسی که رئیس تئاتر ایران بشود معاون قطب‌زاده هم می‌بود، ولی من از زندان خیلی خاطرات داشتم و دلم می‌خواست کاری بکنم ماندنی باشد، به همین دلیل به تلویزیون رفت و آمد میکردم و خیلی هم حرفم اثر داشت، یک روزی با دوستی که جنبشی بود در خیابان پهلوی بالا با او صحبت کردم و گفتم اگر اجازه بدهید من خانواده بنیانگذاران مجاهدین می‌خواهم مصاحبه‌ای بکنم، آنها هم استقبال کردند و من از تلویزیون یک تیم آوردم در بالای ساختمان جنبش خانواده‌های حنیف‌نژاد و بدیع‌زادگان و سعید محسن را دعوت کردم پدر حنیف‌نژاد همراه با برادرش بود، خواهر سعید محسن بود، پدر بدیع‌زادگان با خواهرش که در واقع تمام خانواده آنجا بودند، از آنها سوال کردم شما مقداری در باره این بزرگان انقلاب ما، رهبران سازمان مجاهدین خلق، مقداری اطلاعات بدهید تا ما بیشتر آشنا شویم، از کی مبارزه را شروع کردند، هر کدام از اینها شروع کردند به تعریف از خاطره که شنیدنی بود، این برنامه در حدود یک ساعت و بیست دقیقه طول کشید، من به اینها مژده دادم ما امشب مهمان عزیزی داریم که شب قبل از اعدام با بنیانگذاران در زندان بوده، ایشان برادر موسی خیابانی است، دعوت می‌کنیم الان تشریف بیاورند که خاطره شب آخر را برای شما خانواده‌ها تعریف کند، یک فیلم هم این بود که رژیم این فیلم را مثله کرده و دو سه دقیقه‌ از این را در یک فیلم چرند و پرند که علیه مجاهدین ساخته، نمیدانم شما دیدید یا خیر ولی یکی از دوستان ما این را در فیس‌بوک زده و هزار و خورده‌ای در زیرش لایک کردند.

دومین فیلم من مصاحبه با تهرانی شکنجه‌گر ساواک بود،‌ ما در زندان بودیم می‌دانستیم گروه ۹ نفر را اعدام کردند، ولی هیچکش نمی‌دانست چرا و چگونه و کجا، فقط روزنامه‌ها به دروغ نوشته بودند می‌خواستیم از زندانی به زندان دیگری منتقل کنیم قصد فرار داشتند و در حین فرار کشته شدند، تا تهرانی دستگیر شد، تهرانی را چریکهای فدایی خلق دستگیر کردند و بعد از دو و سه روز تحویل مجاهدین دادند، مجاهدین هم تحویل زندان قصر دادند، به من گفتند اگر می‌توانی برو با تهرانی مصاحبه کن، ما یک گروه و تیم برداشتیم و به زندان قصر رفتیم، آذری قمی حاکم شرع بود، حاجی عراقی رئيس زندان بود، آنها در طبقه بالا نشستند و ما در طبقه پایین در اتاقی وسائل را و دوربین را چیدیم، اینها تهرانی و آرش را آوردند، البته اول تهرانی را آوردند، به تهرانی گفتم به صلاحت است که به سوالات من درست جواب بدهی فکر کنم خیلی چیزها روشن بشود، به نفع خودت است، او هم خیلی زرنگ و شیاد بود او هم گفت آره آن دو مجاهدی که من در ماشین گذاشتم و قرص در دهانشان گذاشتم، خدا بیامرزتشان عضو سازمان مجاهدین خلق بودند، با زیر بنای توحیدی، روال صحبتش اینگونه بود ، سوال کردم چطوری اینها را کشتید؟ تعریف کرد گفت ثابتی لیست اعدامی‌ها را برد و به شاه اطلاع داد که  اینها این برنامه‌ها را دارند و زندانها را بهم ریختند و سران مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق هستند، شاه هم امضاء کرد و بدست ثابتی داد، ثابتی اطلاع داد اینها را به اوین می‌بریم و در تپه‌های اوین تیرباران می‌کنیم، البته من خیلی خلاصه برای شما می‌گویم ولی این برنامه مثل بمب در ایران صدا کرد، همه مردم می‌دانستند ولی نمی‌دانستند چه بلایی سر اینها آمده، به چه شکل و چه صورتی، وقتی این پخش شد من صبح به تلویزیون آمدم کارمندان ریختند و ماچ و بوسه و گفتند دیشب تا الان تلفن قطع نمی‌شود، همینطوری مردم تشکر می‌کنند، و تلفن می‌زنند، سومین فیلم‌ هم روستای در مشهد بود که ۲۵۰خانوار داشت ولی آب نداشت، آب قطره قطره از کوه بیرون می‌ریخت، زنان در صف بودند و کوزه‌ها در دست و در صف تا آب جمع کنند و به خانه‌ها ببرند( می‌خواستم تمدن بزرگ را نشان بدهم)، خانه‌های اکثر آنها در کوه بود، یعنی دل کوه را سوراخ کرده بودند و آن را خانه کرده بودند، این فیلم هم وقتی آمد باندازه کافی بیننده داشت سروصدا کرد و ده‌ها مهندس و موتورفروش آب و برق تلفن زدند ما در خدمت شما هستیم همین فردا صبح حاضر هستیم برویم آنجا روستا را درست کنیم، یک فیلم بنام شعله‌ها ساخته بودم، (ادامه داستان فیلم مصاحبه با تهرانی و آرش) در مصاحبه فیلم‌مان تمام شد مجبور شدیم به تلویزیون برگردیم و فردا برای ادامه مصاحبه برویم، فردا آمدم تلویزیون که از قطب‌زاده حکم برای رفتن به زندان بگیرم دیدم او دارد میآید، کارمندان پخش هم دور من حلقه زده بودند تا دیدند دارد میآید همه فرار کردند به اتاق‌هایشان رفتند، من به دلم برات شد که این با من کار دارد، از درب که وارد دپخش شد گفت : کی به تو گفته فیلم بسازی، کی به تو اجازه داده تو فیلم بسازی، تو دیشب تا الان پدر مرا در آوردی!! از پله‌ها با او بالا آمدم چون اخلاقش را می‌دانستم به او چیزی نگفتم، در بین راه در طبقه دوم گفت از دیشب تا الان از قم ۱۵۰ تلفن به من شده، چرا از روحانیت نپرسیدی؟ گفتم پرسیدم..گفت پس چرا پخش نکردی؟ گفتم به من گفت همه آخوندها با ساواک همکاری کردند، ( خدا سر شاهد این واقعیت دارد)، به تهرانی گفتم از فلان آخوند بگو از فلان آیت‌الله بگو اینها که زندان بودند با اینکه آذری قمی آنجا نشسته بود و صدای ما را می‌شنید، تهرانی رو به من کرد و گفت همه روحانیت با ساواک همکاری می‌کردند، قطب‌زاده گفت من این چیزها سرم نمی‌شود الان یک تیم بر میداری و میروی با او مصاحبه می‌کنی و می‌گویی از روحانیت بگو!!!، توی دلم گفتم از این بهتر چی، بچه ها هم به من گفته بودند فردا از او فقط از روحانیت بپرس، من با دو جیب رفتیم زندان حاجی عراقی دم درب آمد گفتم حاجی حکم دارم آمدم برای مصاحبه گفت اینجا نیستش، گفتم مگر می‌شود اینجا نباشد دیشب اینجا بود، هر چه اصرار کردم برگشت گفت به جان پسرم نادر اینجا نیست، من حاجی عراقی را از قبل می‌شناختم باور کردم گفتم کجاست؟ گفت نمی‌دانم، خلاصه ما ناامید برگشتیم، دوستی داشتم معاون ابوشریف شده بود، فرمانده سپاه که تازه تاسیس شده بود در عشرت‌آباد بغل زندان قصر بود، با تیم آنجا رفتیم، پرسید داستان چیه؟ گفت آماده باشید من الان شما را آنجا می‌برم، گفتم کجا؟ گفت بیا!! من سوار ماشین او شدم با آن دو جیب رفتیم سلطنت آباد مرکز ساواک، در ا تاقی دیدم ای داد و بیداد ۲۰ نفر پشت میزها نشستند تمام آنان را می‌شناختم همه بریده‌های زندان بودند، که پشت تلویزیون و سپاس شاهنشاه آریامهر گفته بودند و بیرون آمده بودند همه اینجا نشسته و کار می‌کنند، رئيس روابط عمومی آن جلو نشسته بود گفتم آمدم برای مصاحبه با تهرانی برگشت گفت نه ما خودمان می‌خواهیم  با تهرانی مصاحبه کنیم، گفتم چه فرقی می‌کند من نصف مصاحبه را انجام دادم شما هم هر سوالی دارید به من بدهید من می‌پرسم، قبول نکرد، بعد اصغر صباغیان آمد، ۳ نفر بودند اصغر صباغیان و محسن رفیقدوست و یکی دیگر که خمینی به اینها حکم داده بود که ساواک را احیاء کنید، به همین دلیل اینها بر روی تهرانی حساب کرده بودند و بعد از پخش فیلم شبانه به زندان رفته و تهرانی را برده بودند و توجیه‌ش کرده بودند که اگر هر چه ما بگوییم تو بگویی ما ترا اعدام نمی‌کنیم.

خلاصه صباغیان آمد و با ما درگیر شد، من هم آن روزها  لغت ترس را نمی‌شناختم، و شاید هم زیادی چپ می‌زدم، من هم جواب صباغیان را با صدای بلند دادم که محسن رفیقدوست آمد و گفت شما بروید تا ما شما را صدا بکنیم، چون برای من این فیلم و مصاحبه ارزشش بیشتر از خیلی چیزها بود، می‌دانستم بعنوان یک سند خواهد ماند، ما رفتیم بعد یکدفعه اعلام کردند تهرانی دادگاه دارد، من در زندان قصر بودم در حال فیلمبرداری بودم دادگاه شروع شد و آخوندی که رئيس دادگاه بود آمد و تهرانی را آوردند او ۳ روز صحبت کرد، روز اول گفت تا کارمندان باغبان راننده چه گناهی کردیم، ما را چرا می‌کشید، حرفهای بود که در سلطنت‌آباد یاد اینها داده بودند، روز دوم گفت ما راننده بودیم اشتباه کردیم کاری نکردیم، روز سوم گفت مجاهدین آدم می‌کشند، چریکهای فدایی آدم می‌کشند، اینها را گفت مادر کبیری روحش شاد در سالن بود فریاد زد و گفت ترا توجیه کردند اینجا دروغ بگویی تا از مرگ نجات پیدا بکنی، این هم خاطره تهرانی بود و بقیه‌ش که بماند.

نادر جوان خوشدل:  وقتیکه هیتلر در آلمان بود برشت در آلمان بود و برشت تا آنجا که می‌توانست مبارزه کرد، مثل ما که به خارج از کشور رفتیم او هم به خارج از کشور رفت، و در مورد مسلک و نژادپرستی هیتلر می‌نوشت و افشاءگری می‌کرد، وقتی جنگ تمام شد به آلمان برگشت و این بعنوان یک نویسنده مسئول در خاطرات آلمانی ها باقی ماند، نویسنده و هنرمند و حتی یک نقاش اگر با مردمی که زیر ستم هستند حرکت بکند و با مبارزه خودش خواه ناخوداه آشنا می‌شود، و آن تصویر و کتابی که می‌نویسد، آن موزیکی که می‌سازد تماما در ارتباط با امید دادن به مردم، و آماده کردن مردم برای قیام است، این شاهدی در تاریخ است، که هنرمندان در آگاه کردن مردم چه نقشی داشتند، به شرطی که قدم جلو گذاشته باشند.

در کشور ما احمد کسروی، غلامحسین ساعدی، صادق هدایت اینها اثراتشان هست، حاجی آقا اثری است که آن روز در رابطه با روحانیت نوشته شده، که هنوز شاهکار است، ماهیت روحانیت در زمان خودش را نشان داده است.

امروز اثرات شاملو است، شاملو اثراتی انقلابی و مردم خلق کرده، که اینها از بین رفتنی نیست، در رابطه با خودم من تمام نویسندگان خارج کشور را به اسم می‌شناسم، و بعضی‌ها را از نزدیک و بعضی‌ها صاحب ۱۰ و یا ۲۰ اثر هستند، نیمی با رژ‌يم کار می‌کنند من در نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانگفورت چندین نفر را دیدم، که در کنار غرفه‌های ایران غرفه زده و مشترک کار می‌کردند، من نویسنده کوچکی هستم که نسل‌کشی ۶۷ را در کتابم ثبت کردم، آنچه شاهدان این جریان غیرانسانی برای ما و خیلی‌ها تعریف کردند و نوشتند من مو به مو اینها را در کتابم آوردم، حتی مادر ۷۰ ساله‌ای که در بند ۲۰۹ بیرونش آوردند تا حلق‌آویزش کنند، صحبتهای که کرد را از چندین نفر شنیدم و آن صحبتها را نوشتم، قصد هیچ چیزی ندارم بجزء اینکه هنرمند و نویسنده میدانم که نقش بسیار مهمی دارند،  اثری اگر در این رابطه خلق کرده باشند همیشه ماندنی است هیچوقت از بین نخواهد رفت.

کلیپ کنفرانس

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.