برای یک ایران آزاد

 «از آشویتس تا تهران»؛ منادیان مرگ دیکتاتورماجرای قتل عام۶۷

0

 «از آشویتس تا تهران»؛ منادیان مرگ دیکتاتور ماجرای قتل عام۶۷

«از آشویتس تا تهران» رمانی از نادر جوان خوشدل که تلفیقی است زیبا از بازسازی ماجرای قتل‌عام ۶۷ از زبان یک سردار سپاه با بیان رمانتیک صحنه‌هایی از فیلمی که راهیان کوره‌های آدمسوزی هیتلری را به تصویر می‌کشد. خواندن این رمان مرا بر آن داشت که این تصویر احساسی اما بسیار نزدیک به واقعیت را هر چند بسیار خلاصه در این مقاله عرضه کنم.

مهدی راد

در گذر تاریخ، گاهی فرازهایی در آن به ثبت رسیده است که عظمت آن عظیمتر از زلزله، ستون‌های یک دیکتاتوری حتی اگر به عظمت یک امپراتوری باشد را به لرزه در آورده و برج و باروی آن را ویران ساخته و شدت آن همچون حناق مرگ دیکتاتور را به ارمغان آورده است. بی شک نسل کشی تابستان ۶۷ از این دست حوادث است. شاهد این مدعا، باز تکرار خونخواهی آن بر لبان نسلهایی است که در عصر آن فاجعه خود به دنیا نیامده بودند. از آن جوان دانشگاهی که با پیش کشیدن همین خونخواهی، جلسه حسن عباسی تئوریسین بی مغز نظام در دانشگاه تبریز را به محاکمه کل نظام تبدیل کرد تا بکارگیری همین خونخواهی توسط همه آنان که با کاندیدای ولی فقیه (ابراهیم رئیسی از عاملین مستقیم کشتار ۶۷) مخالف بودند بگونه‌ای که او را در راند آخر انتخابات ناک اوت کردند.

هر چند ابعاد این فاجعه از زبانهای مختلف بازگو شده است اما خاضعانه و بعنوان شاهدی از نزدیک باید اعتراف کنم که هرگز میسر نشد حتی گوشه‌ای از ابعاد هول انگیز آن کلان حادثه بازگفته شود.

خواندن رمانی به نام «از آشویتس تا تهران» از نادر جوان خوشدل که تلفیقی است زیبا از بازسازی ماجرای قتل‌عام ۶۷ از زبان یک سردار سپاه با بیان رمانتیک صحنه‌هایی از فیلمی که راهیان کوره‌های آدمسوزی هیتلری را به تصویر می‌کشد مرا بر آن داشت که این تصویر احساسی اما بسیار نزدیک به واقعیت را هر چند بسیار خلاصه در این مقاله عرضه کنم:

رئیس دیوانعالی کشور با صورتی قرمز و برافروخته در یک لحظه هیکل چاقش را از روی مبل کند و در مقابل هیئت عفو ایستاد. با اعتراضی سخت و صدای بلند گفت: شما مجریان این فرمان هستید. این فرمان باید مو به مو انجام شود.

رئیس زندان: ما با این فتوا صد در صد موافقیم. ولی چطور ممکنه سی و چند هزار نفر زندانی را در زمان پانزده روز حلق آویز کرد؟ البته در زندان بعضی شهرها که کمتر از هزار زندانی دارند امکان پذیر می‌باشد. ولی در تهران و بعضی شهرهای بزرگ چون مشهد، تبریز و… امکان پذیر نیست.

رئیس دیوانعالی کشور: مگر برای حلق آویز کردن یک نفر، چقدر وقت لازم است؟

رئیس زندان بلافاصله جواب داد: ۱۲ تا ۱۵ دقیقه.

پس چرا می‌گویید این وقت غیر ممکنه؟

حضرت آیت الله! تنها حلق آویز کردن نیست. انتقال زندانی از بند و سلولها زمان می‌خواهد. به هیئت عفو (هیئت مرگ) آمدن و سوال و پرسش می‌خواهد. اعدام می‌خواهد و بعد ماموران باید جنازه‌ها را به کامیونها منتقل کنند و بعد هم تا گورستان و دفن و…

رئیس دیوانعالی روی مبل نشست و رو به حاضرین ادامه داد: یک چیز مسجل است، اینکه در حکم امام نباید خللی وارد شود و مو به مو باید اجرا گردد.

دادستان کل: حضرت آیت الله! آقایان می‌دانند که پشت بند ۲۰۹ زمین بزرگ مسطحی است. یکسالی است که در آن گل و گیاه کاشته‌اند. من پیشنهادم این است که در هر طرف طول زمین، سه جرثقیل قوی که در مجموع ۶ جرثقیل می‌شود قرار بدهیم. به هر جرثقیل یک میله آهنی محکم بطول تقریباً ۱۰ متر وصل کنیم. به هر میله با یک متر فاصله طنابی آویزان کنیم. در مجموع همانطور که رئیس زندان اوین گفتند ما می‌توانیم در زمان ۱۵ دقیقه، ۶۰ زندانی را همزمان حلق آویز کنیم.

رئیس دیوانعالی کشور خطاب به سردار سپاه: نظر شما چیست؟

سردار: بودن من بعنوان نماینده‌ی سپاه پاسداران به این معناست که کل سپاه پاسداران پشت این فتوا قرار دارد.

رئیس دیوانعالی کشور: پس همه موافق و مصمم هستیم تا فتوای امام را موبه‌مو اجرا کنیم. فردا بعد از نماز صبح کارمان را آغاز می‌کنیم. آقایان روشن است؟

همه: روشن است.

رئیس دیوانعالی کشور: تا فردا صبح تمام تدارکات انجام کار را آماده سازید. تهیه جرثقیل‌ها. البته رانندگان باید خودی باشند. ملاقات‌ها باید ۱۰۰ درصد قطع شوند. تا پایان کار حتی یک خبر هم نباید از زندان درز پیدا کند. میز را بین درب خروجی بندها و محل اعدام قرار دهید. از هر کدام یک یا دو دقیقه سؤال شود: «آیا حاضرید توبه کنید و برای اثبات ادعای خود در نابودی دشمنان نظام شرکت کنید؟»

سردار سپاه: موقعیت زندانیهایی که قبلاً در دادگاه محکوم به چند سال حبس شدند و چند سالی است که در زندان‌اند و شاید بزودی آزاد شوند و یا آنهایی که هنوز به دادگاه نرفته و فقط متهم هستند چه می‌شود؟

رئیس دیوانعالی کشور: ملاک ما فتوای حضرت امام است.

 

«فتوای قتل‌عام زندانیان مجاهد توسط خمینی در سال ۱۳۶۷

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

از آن‌جا که منافقین (مجاهدین) خائن به‌هیچ‌وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه می‌گویند از روی حیله و نفاق آنهاست، و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده‌اند و باتوجه به محارب‌بودن آن‌ها … و باتوجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی‌که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کـرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند… رحم بر محاربین، ساده‌اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضع به‌عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند، سعی کنند «اشداء علی‌الکفار» باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی، نادیده‌گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد. والسلام

روح‌الله الموسوی الخمینی»

کرکس‌های خونخواری که سر و گردن دراز خود را بسوی زمین خم کرده بودند و هر کدام مرکز میله‌ی آهنین درازی را به منقار گرفته بودند که از هر کدام ۱۰ طناب آویزان بود در محوطه پشت ۲۰۹ آماده بودند.

رئیس دیوانعالی کشور صبح روز بعد خطاب به …: تعریف کنید چه کرده‌اید؟

شش کامیون از ژاندارمری اوین قرض کردیم که با کامیونهای زندان ۱۲ تا شد و اکنون در پارکینگ زندان مستقر هستن. مامورها را افزایش داده‌ایم که بسرعت بشود به هیئت عفو و جایگاه اعدام انتقال داد. به اتفاق یک گروه به خاوران رفتیم و محل مناسبی برای گور جمعی پیدا کردیم و سه بلدوزر قوی به مدت دو هفته بدون راننده اجاره کردیم. دیشب تا ۴ صبح مشغول به کار بودند و ۴ گودال مناسب حفر کرده‌اند.

سری اول ۱۰ نفره زندانیان را به هیئت عفو بردند.

دادستان: حاضری توبه کنی و..

زندانی حرفش را برید و غرید: «گناهکاران باید توبه کنند. من یک مجاهد خلقم»

دادستان با صدای بلند: ببریدش

نگهبانان او را به سوی جرثقیلها راندند

نفر بعدی ـ منافقی؟

خیر

پس کی هستی؟

تو خوب میدانی من کی هستم. من یک مجاهد خلقم. دشمن قسم خورده جنایتکارانی همچون تو و امامت!

ـ ببریدش

زندانی بعدی ۶۰ ساله بود

دادستان: ۶ سال است که در زندانی و هنوز آنچه که باید بگویی نگفته‌ای! حاضری توبه کنی و زنده بمونی؟

ـ توبه در مقابل خدا باید کرد نه در برابر شیطان!

و قبل از اینکه دادستان بگوید خودش به سوی محل اعدام به راه افتاد.

زندانیان در کنار ماموران در کنار طنابها ایستاده بودند و با شعارهای بلند محیط اعدام را سخت تسخیر کرده بودند:

«زنده باد آزادی، مرگ بر دیکتاتور، مرگ به خمینی، درود بر رجوی، زنده باد ایران…»

تنها زیر آخرین جرثقیل خالی بود. ۵۰ نفر دمی ساکت نمی‌شدند. این بار ۱۰ زندانی زن آوردند. یکی پیر و ناتوان ولی بقیه جوان بودند. در واکنش اولیه بعضی‌هایشان جیغ کشیدند. اما یکی از آن بین فریاد زد: این ما نیستیم که می‌ترسیم این جنایتکاران حاکم هستند که از ما می‌ترسن و گمان می‌کنن با کشتن ما آسوده خواهند بود…

.. همه با هم غریدند.

پیرترینشان گفت: این پل پیروزی ما بسوی خالقمان است. او انتظار ما را می‌کشد. خدایا تو آگاهی که ما روسپیدیم…

فرمان رسید…

جرثقیل‌ها، دکل‌ها را بالا کشیدند… شعارها فرو کشید… دکل‌ها پایین آمدند. اجساد بیجان روی زمین قرار گرفتند. کامیون بزرگ سردخانه داری آمد. ماموران جنازه‌ها را روی هم چیدند. کامیون‌ها حرکت کردند.

بلافاصله ۶ مأمور با فرغون آمدند. دمپایی‌ها را جمع آوری کردند. تا ۷۲۰ دمپایی محصول همان یک روز بود…

این ماجرا که از ۶ مرداد ۱۳۶۷ آغاز گشته بود یک ماه بی وقفه در زندان اوین و گوهردشت و همه زندان‌های شهرستان‌ها ادامه داشت و پس از آن با سرعت کمتری تا ابتدای مهرماه استمرار یافت.

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

از مرده‌ات هنوز

پرهیز می‌کنند

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

نامت هنوز ورد زبان‌هاست

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.