برای یک ایران آزاد

داعشی اول؛ روایتی از قتل‌عام زندانیان سیاسی در شیراز

0

داعشی اول کیست؟ همین داعش که در کشورهای منطقه می‌شناسیم یا پدرخوانده آن؛ سپاه و ولایت فقیه که همان بساط را به مدت ۴۰ سال گذشته در ایران و منطقه پهن کرده است و قتل‌عام ۶۷ تنها یک نمونه از کارهای آن است؛ که روایتی مختصر از آن در اینجا آورده می‌شود.

مهدی راد

در اخبار هفته گذشته داشتیم که عوامل اجیر شده رژیم تحت عنوان داعش؛ در زندان گوهردشت؛ یکشنبه هفتم مرداد ماه؛ در هواخوری زندان؛‌ با آجر و میله به زندانیان سیاسی سالن ۱۰ بند ۴ حمله ور شده و آنان را به شدت مضروب کرده‌اند. نفر اصلی این حمله یک زندانی داعشی اهل آذربایجان بنام صالح. اف که فردی قوی‌هیکل با ۱۹۵ سانت قد و ۱۵۰ کیلو وزن است و آموزش‌های ویژه دیده و از اعضای خطرناک داعش است؛‌ آغازگر این حمله بوده است. وی به زندانیان حمله کرده و آنها را تهدید نموده است. بر اثر این حمله دست راست سعید شیرزاد از ناحیه بازو شکسته، کمر آرش صادقی آسیب دیده و مچ پای لقمان مرادی در رفته است. این زندانیان با همین وضعیت به بند منتقل شده‌اند و کارگزاران رژیم در این زندان؛ هیچ اقدام درمانی و پزشکی برای آنها بعمل نیاورده‌اند…
جدای از اینکه خود این حادثه یک عمل داعشی است ولی آنچه که در ظاهر رژیم مدعی آن است و شاید جمعیتی را هم فریفته باشد تظاهر به ضد داعش بودن و گسیل سرمایه مادی و نیرویی این مملکت به کشورهایی مانند سوریه و عراق به بهانه مبارزه با داعش است. رژیم توانسته خودش را متحد بسیاری از کشورهای غربی نشان بدهد. اما براستی «داعشی اول» کیست؟
روایت یک راوی از داخل رژیم ایران تحت عنوان «شهریور ۶۷ و پیکرهای به دار آویخته بر شاخه‌های گردوها و چنارها» [بخش شانزدهم دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱ – ۲ آوریل ۲۰۱۲] ما را از هر توضیحی بی نیاز می‌کند. او سال ۱۳۸۵ ایران را ترک کرده و در یکی از کشورهای شرق آسیا پناهنده است. او به دلیل شغل‌های حساس و ارتباط‌های گسترده‌اش به هنگام خدمت، هنوز با تعدادی از فرماندهان سپاه و نیروهای انتظامی، کارکنان قوه قضائیه و آخوندهای حکومتی ارتباط دارد.
«…زندان ۲۰۰ مشترک شیراز باغی بود قدیمی با درختان تنومند که بسیاری از آنها خشک و فرسوده شده بودند، چند تائی گردو و توت و چنار و کاج.
باغ (بازداشتگاه) و باغ پشت آن مصادره‌ای بود و به وسیله «واحد بسیج نگهبانی» و چند سگ پیر که میراث جبهه بودند، پاسداری و نگهبانی می‌شد. نگهبان‌ها هر ۶ ساعت تعویض می‌شدند. هیچ نشانه‌ای که این محل بازداشتگاه ۲۰۰ مشترک بود وجود نداشت. همسایه‌ها هم بی اطلاع بودند. محل این بازداشتگاه هم فلکه قصرالدشت، خیابان همت، کوچه ۱۲ متری بود با در بزرگ آهنی، بدون هیچ طرح و نشانی که به رنگ خون تازه بود، تکه‌هایی از در به مرور زمان تیره شده بودند و لکه لکه، و جاهایی هم ورقه ورقه شده و یا رنگ‌ها ریخته بودند. وارد باغ که می‌شدی وسط باغ بن گاه (شبیه آلاچیق) بزرگی دیده می‌شد که به طور طبیعی شکل گرفته بود، فضایی بیضی شکل و مسطح که اطراف آن پر از درخت‌های تنومند و قدیمی بودند با شاخه هایی سنگین و پر که روی قسمت هایی از زمین پهن شده بودند. شاخه‌های بالایی درخت چنان در هم رفته و به هم پیچیده بودند که اگر سر بالا می‌کردی به سختی می‌توانستی آسمان را ببینی. نور خورشید که آماده‌ی غروب کردن می‌شد از لابلای شاخه‌ها بسان نیزه هایی نورانی به سمت زمین پرتاب می‌شدند.
در انتهای باغ، سمت راست، ساختمانی ست دو طبقه با یک زیر زمین بزرگ. نمازخانه و چند اتاق بازجویی در طبقه بالاست. در طبقه اول سه تا بند عمومی و یک نگهبانی و درزیر زمین ۷ سلول مجرد و چهار اتاق شکنجه وجود دارد، اتاق الف و ب محل تخت تعزیر، اتاق ج اتاق شوک برقی و اتاق «د» محل اطو و صندلی برقی و دار. (در حد اطلاع من از وسیله اطو برای شکنجه استفاده نشده بود و بیشتر برای تهدید زندانی بود؛ صندلی برقی را هم یکبار استفاده کردند که باعث مرگ قربانی شد، و پس از آن دیگر استفاده نشد و این وسیله هم بیشتر جنبه تهدید و ترساندن داشت و پس از چندی این بساط را جمع کردند).
برای رفتن به زیرزمین، مجاور نگهبانی یک لنگه در باز می‌شد و بعد پله‌ها، این ساختمان چنان عجیب می‌نمود که من هنوز بسیاری از جزئیات آن را به یاد دارم. اول ۵ پله و یک پاگرد، دوباره ۴ پله یک پاگرد، و بعد ۴ پله‌ی دیگر، همه پاگردها سمت راست بودند، سمت چپ پله‌ها دیوار و سمت راست از همان نگهبانی تا آخرین پله بی حفاظ بود. به همین خاطرگاهی اوقات زندانی چشم بسته از سمت راست به پائین می‌افتاد و آسیب دیده به سلول یا شکنجه گاه برده می‌شد. همان ابتدا، پایین لنگه‌ی درآهنی، یک میله‌ی آهنی جوش داده شده بود (البته به عمد نبود و بخشی از آن در بود)، باید پایت را بلند می‌کردی و از روی آن رد می‌شدی، زندانی که چشم بند داشت این میله را گاهی نمی‌دید. به زندانی‌های نشان کرده نمی‌گفتند که میله جلوی پای اش است، پای اش به میله گیر می‌کرد و گاهی از بالای پله‌ها از همان سمتی که حفاظ نداشت، به پایین می‌افتاد.

عابدی، از مسئولین اطلاعات سپاه من را از فرودگاه برداشته بود و همراهی می‌کرد. آنچه به هنگام ورود به باغ تکانم داد اینکه بن گاه به آن زیبایی به قتلگاه بدل شده بود. سمت چپ بر شاخه‌ای تنومند یک درخت سه دار آویزان بود. بر دو دار دو زن حلق آویز بودند. تکان نمی‌خوردند. زیر سومین دار جسد زنی روی زمین افتاده بود ومریم موسوی و سیمین اقدامی، زنان شکنجه گر، داشتند جسد را توی چادر و کیسه می‌پیچیدند. متوجه من و عابدی نشدند. در سمت راست دو حلقه دار، و کمی آن سوتر بر شاخه‌ی قدیمی یک گردو ۴ دار آویزان بود. دارها خالی بودند، به احتمال جسدها را جمع کرده بودند. گوشه‌ای از بن گاه در سمت چپ دو جوان توی خونشان غلطیده بودند. گلوله از فاصله‌ی نزدیک به وسط سرشان خورده بود. می‌دانستم این روش جواد معلمی بود برای تیر خلاص زدن. می‌دانستم که گاهی زندانی را رو به قبله و زانو زده، می نشاند، و بی خبر «برتا»ی اش را از ۱۰ تا ۱۵ سانتیمتری به سر قربانی شلیک می‌کرد (با روش داعش مقایسه کنید). تلاش قربانی برای زنده ماندن در همان چند ثانیه دلخراش و رقت انگیز بود. باور نکردنی بود. جواد معلمی، که بسیار متدین بود وحرکاتش به یک بیمار روانی شباهت داشت عادت داشت همراه با شلیک گلوله با تمام وجودش فریاد و نعره بزند، او در چنین حالتی صورت اش رنگ پریده و زرد می‌شد. بعد از شلیک گلوله، دو یا سه سیگار پشت سرهم می‌کشید و زیر لب دعای فرج آقا امام زمان را زمزمه می‌کرد. (نسخه به ظاهر شیعه داعش)
مجید تراب پور، جعفر جوانمردی، شکری، حسن بی بی، حسن پیر، صبوری و…اطرافمان را گرفتند و شروع به احوال پرسی و روبوسی کردند. مجید مثل همیشه سیگاری در دست داشت و پک می‌زد، سیگارهایی که بعد از سه چهار پک دور انداخته می‌شدند. وقت روبوسی بوی تند سیگار زودتر از صورتش به آدم می‌رسید. مجید گفت: «حاج آقا توی جبهه جا خوش کردین، راستی مصطفی هم اون بالاست، از وقتی شده مسئول اطلاعات بد جور طاقچه بالا می‌گذاره». حرفی نزدم و بدون توجه به او و دیگران از پله‌ی قدیمی و سنگی ساختمان بالا رفتم. توی راهروی طبقه اول مردها سمت راست و دخترها سمت چپ و چشم بسته روی به دیوار نشانده شده بودند. زنی روی زمین افتاده بود و روی‌اش چادری سیاه کشیده بودند. ناله می‌کرد، تن و بدن اش می‌لرزید و صدای سائیده شدن و خوردن دندان های‌اش به یکدیگرشنیده می‌شد. مجتبی کاوه من را دید و به طرفم آمد. شادی نفرت انگیری روی صورتش بود. متوجه نگاه من به زنی که روی زمین افتاده بود و ناله می‌کرد و می‌لرزید، شد. گفت: «داغونه، زیر شوک برقی نخاعی شده، مهم نیس، اعدامیه.» پرسیدم: « مسئول اینجا کیه؟»، گفت: «خود من، البته موقتاً به اینجا منتقل شدم، بنده خدا صادق شهید شد.» پرسیدم: «همه‌ی اینها حکم دارند؟» گفت: «چند نفرشون محاکمه شدن حکم گرفتن چند نفری هم در انتطارند».
گفتم: «از اعدامی‌ها وصیت نامه گرفتید؟» گفت: «خیر، فرصت کم هست و زحمت داره، حاکم شرع هم چیزی نگفتن». گفتم: «می‌دانی هیچ اعدامی‌ای نباید بدون وصیت نامه تیرباران بشه (گلوله بخوره) یا بالای دار بره، من خودم در این مورد با حاکم شرع صحبت می‌کنم». رفتم طبقه دوم توی نمازخانه، دادگاه آنجا بود. حجت الاسلام قربانی حاکم شرع، حجت الاسلام صابری، حجت الاسلام رسولی، و از وزارت اطلاعات هم موسوی (مصطفی کاظمی) آنجا بودند. همه‌ی آنها توی صورت زندانی که برای دادن حکم آنجا بود براق شده بودند. سلام کردم و گوشه‌ای نشستم. آن‌ها محاکمه را ادامه دادند. زندانی را می‌شناختم. او سال ۶۲ دستگیر شده بود، مجاهد بود، سه سال گرفته بود، بقیه را ملی کشی می‌کرد، نام او پرویز شرافتی بود. خیلی زیر ضرب رفت، توی قپانی کتفش در رفت، معالجه‌اش نکردند، شانه‌ی چپ اش به همین خاطر افتاده بود، انگار شانه فلج شده بود. باهوش و شجاع بود. حاکم شرع از او پرسید: «هنوز هم سر موضع هستی؟» پرویز گفت: «چه اهمیتی داره حاج آقا، مگه مهمه، اصلن چه فرقی می کنه، مجاهد، منافق، مسلمان، کافر، ملحد، چه فرقی می کنه». کاظمی رو به حاکم شرع کرد و گفت: «عرض کردم حاج آقا که وقت تلف کردنه، آدم بشو نیست». پرویز گفت: «گفتن و نگفتن فایده نداره» و زل زد به حاکم شرع و گفت: «با طناب یا با گلوله؟» حاکم شرع نگاهی به اطراف و اطرافیان انداخت و با عصبانیت رو به پرویز کرد و گفت: «بفرمایید بروید، بفرمایید بروید، ببریدش».

به یاد دارم که از جبهه و آیت الله طاهری پرسید: «هنوز بوی جبهه و شهدا را دارید، در اصفهان چه گذشت، به محضر آیت الله طاهری مشرف شدید؟» مختصری گفتم. پرسید: «حضرات آنجا هم دست به کار شدند». گفتم: «بله، شنیدم در سید علی خان و دستگرد و هتل شروع کردن، و در باغ ابریشم جمعی دفن می‌کنن». چند بار گفت، عجب، عجب، و دستش را رو به آسمان برد و گفت: «خدا رو شکر، با بودن این برادران و سربازان آقا امام زمان دل حضرت امام شاد خواهد شد، به اتفاق براداران، کمیته‌ی ویژه در اسرع وقت مسئله را حل خواهد کرد. شب و روز بی وقفه نگذاشتیم فتوی حضرت امام روی زمین بماند، دادگاه‌ها را به زندان آوردیم، البته خیلی جسد روی دستمان مانده، سردخانه‌ها پر شده‌اند و مرتب دفن می‌کنند، هنوز مسئله جای دفن داریم». یادم نمی‌رود که در چشم‌هایش ترس و وحشت می‌دیدم. متوجه شدم به آنچه که می‌کند اعتماد ندارد، پرسیدم حاج آقا مگه لو رفته؟ گفت: «خیر، خیر، تعداد زیاد است»، دیگر کم حرفی می‌کرد، نماز را فرادا (یعنی جدا جدا، و تبعیت نکردن از همدیگر) خواندیم. گفت که: « حجت الاسلام اسلامی، دادستان هم توی این شرایط رفته مرخصی، البته مصلحتی، رفته پیش حضرت آیت الله منتظری». پرسیدم ایشان مورد خاصی داشتند؟، گفت: «در زندان میثم، زن بارداری را که ۳ ماهه حامله بود اعدام کردند». گفتم: «خب این که تازگی نداره، قبلاً هم همین کار را کردن»، گفت: «اما این زن توبه کرده بود و در وصیت نامه‌اش انقلاب را پذیرفته، و حضرت امام را هم قبول داشت، البته بنده و دادستان مخالف اعدام او بودیم اما برادر موسوی ترتیب اعدام او را داد. دادستان هم برای استمداد رفته خدمت آیت الله منتظری». پرسیدم: «شما حکم را امضاء کردید؟» گفت: «بنده عدول کردم، نمی‌خواستم اعدام شود، موسوی اصرار داشت، گناه بزرگی مرتکب شدیم، ما مقصریم، شرمنده‌ی خدا هستیم». عصبانی شده بود و نمی‌توانست خودش را کنترل کند. گفت: «برادر موسوی همه ما را به بی حرمتی به خدا وادار کرد». و بعد کپی‌ای از فتوای خمینی را نشانم داد و گفت: «البته حضرت امام هم دست ما را باز گذاشتند، انسان هم جایزالخطاست، استغفرالله، استغفرالله»!! و ادامه داد: «برویم سری به برادران بزنیم ببینم در چه حال هستند».

در شیراز پائیز صبور نیست، منتظر ماه مهر نمی‌ماند، تنهام نیست، با نسیم و باد خشک و سرد کوه‌های غربی‌اش، خورشید هم بدون خداحافظی می‌پرد.
با حاکم شرع آمدیم بیرون، قدری بالای پله‌ها ایستادیم و گفت و گو کردیم، هوا کمی به سردی می‌زد و صدای خش خش شاخه‌ها و برگ‌ها که باد و نسیم تکانشان می‌داد سکوت باغ را شکسته بود. حاکم شرع عمامه‌اش را محکم کرد و عبای اش را روی سینه جمع کرد. به طرف بن گاه راه افتادیم، مهتاب از لابلای شاخه‌ها زمین را روشن کرده بود. صدای علی بود که می‌گفت: «اون کیسه خاک اره رو بردار بریز جای گوله ها و روی زمین هم بریز، جای گوله خاک اره بریز که خون پخش نشه»، و کیسه هایی که جسدها را درون‌ آن‌ها می‌پیچیدند. مجید، شکری، حسن بی بی و کاوه اجساد اعدامی‌ها را به درون نیسان آبی رنگ اتاق دار می‌گذاشتند. مریم موسوی و سیمین اقدامی و گوهر جسد دخترها و زن‌ها را توی نیسان می‌انداختند. ماشین سنگین شده بود، ته ماشین خوابیده بود و توجه جلب می‌کرد. تویوتای قرمز رنگ چادر داری، که عمری کرده بود، برای کمک به حمل اجساد آوردند، بیشتر قربانیان آن شب دختر و زن مجاهد بودند.
آخر شب عاشقان خمینی خسته شده بودند و «به گل نشستند»، به این صورت که ۴ نفر با همدیگر، دو به دو روبروی هم، و حرف‌های فردا می‌زدند و سیگار می‌کشیدند. گاهی اوقات می‌بینی و می‌شنوی اما می‌خواهی باور نکنی یا فراموش کنی، هنوز خیال می‌کنم کابوس بود یا وهم، اما نه، شبی از شب‌های کشتارسال ۶۷ بود، ۸ شهریور ۱۳۶۷، زندان ۲۰۰ مشترک شیراز.
هنوز چند تن از قربانیان را به یاد دارم:
پرویز شرافتی ۲۲ ساله تیرباران (به ضرب گلوله جواد معلمی)
معصومه زاهدی، اعدام با دار
عباس صراحتی ۲۹ ساله و فرزانه صراحتی ۲۰ ساله، به ضرب گلوله
علی یوسفی ۲۲ ساله به ضرب گلوله
نادر صادقی ۲۷ ساله اعدام با دار
پرویز توحیدی ۲۴ ساله اعدام با دار
عباس حق شناس ۳۰ ساله به ضرب گلوله
مریم صراطی ۲۳ ساله اعدام با دار
فاطمه عبدالعلی نژاد، ۳۰ ساله اعدام با دار
فریده رهسپار، ۳۵ ساله، اعدام با دار
و…» [«شهریور ۶۷ و پیکرهای به دار آویخته بر شاخه‌های گردوها و چنارها»؛ بخش شانزدهم دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱ – ۲ آوریل ۲۰۱۲]
و البته خودم به عنوان یک شاهد قتل عام ۶۷ باید اذعان کنم که هزاران قصه ناگفته از این دست وجود دارد که با پیکرهای بی جان شهیدان به خاک سپرده شده است. براستی آیا در تاریخ معاصر طرز تفکری جنایتکارانه تر از تفکر آخوندهای حاکم که محصولش دریایی از شنیع‌ترین جنایتها از آنگونه که در روایت فوق آمده، وجود دارد؟ و آیا با توجه به تاریخ تولد داعش نباید حکومت جانیان حاکم بر میهن را داعشی اول و پدرخوانده واقعی داعش خواند؟؟

در همین زمینه:
قتل عام ۶۷ در آیینه تمام قد تلاقی اهریمن و انسان
نظریه حقوقی عبدالفتاح سلطانی درباره اعدام‌های سال۶۷

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.