برای یک ایران آزاد

آن دلیر مرد خراسانی که در قتل‌عام۶۷ سربدار شد

0

دلیر مرد خراسانی که در قتل‌عام ۶۷ سربدار شد از اهالی تربت بود. براستی که خمینی چه خونهای پاکی از پیکر سازمان ما و خلق ما ریخت!؟ ولی یقین دارم که این خونها بزودی سیلی خواهد شد و در نبرد کانونهای شورشی، بنیان جفا و جور را خواهد کند و من در ایرانی آباد و آزاد برمزار آن دلیرمرد خراسانی گل خواهم گذاشت.

علی جوینی

قسمت اول

قبل از سی خرداد سال ۶۰، من فقط می‌دانستم که او مسئول هواداران مجاهدین در جوین است. از نزدیک ندیده بودم. من از طریق معلم زبانمان به او وصل بودم. او رئیس حوزه راه آهن جوین بود. این حوزه شامل ایستگاههای حدفاصل شاهرود و نیشابور می‌شد. در آن روزگار شهر جوین فعلی منطقه‌ای بود متشکل از بالا جوین، پایین جوین، مرکز جوین و روستاهای دامنه کوه. ایستگاه راه آهن نقاب، بزرگترین ایستگاه در حد فاصل شاهرود و نیشابور، در مرکز جوین واقع شده بود. در چندکیلومتری روستای نقاب، مرکز شهر فعلی جوین. این ایستگاه علاوه بر تاسیسات راه آهن، یک روستای بسیار زیبا و بقول اهالی منطقه مدل اروپایی بود. برخلاف همه روستاهای منطقه، آنجا بجای دیوارهای بلند و اکثرا گلی، نرده و شمشاد حدفاصل خانه‌‌ها را مشخص می‌کرد. کارخانه قند جوین که در چندصدمتری جنوب آن قرار داشت اهمیت خاصی به ایستگاه نقاب داده بود. وجود مزارع وسیع چعندرقند و باغها که به شیوه مدرن آبیاری می‌شد و درختهای بسیار بلند سپیدار و بیدمجنون در ایستگاه نقاب، آنجا را بسیار خوش آب ‌و هواتر از سایر روستاها کرده‌بود. خانه او همین جا بود. درست در ضلع شمال‌شرقی ایستگاه. بچه‌ها و همسرش تا سال ۶۲ که او از زندان آزاد و به راه آهن تبریز منتقل شد در همان خانه زندگی می‌کردند.

فردای ۷تیر۱۳۶۰، او را دستگیر کردند. غروب ۷تیر، یکی از کارگران حزب الهی راه‌آهن به مقر سپاه پاسداران در کارخانه قند رفته و او را لو داده‌بود. جرمش این بود که بخاطر هلاکت بهشتی ابراز خوشحالی می‌کرده‌است. مزدوران سپاه، نیمه شب به خانه اوحمله کرده و او را با پای برهنه و با لباس خواب با توهین و کتک به مقر سپاه برده و سپس به زندان سپاه سبزوار منتقل کرده بودند. در آن زمان مقر سپاه سبزوار در فلکه زند و در سالن پیشآهنگی بود. این سالن تا سال ۱۳۵۸ مقر جنبش مجاهدین در سبزوار بود. و حالا به زندان مجاهدین تبدیل شده بود.

ما هوادارانی که تحت مسئولیت او بودیم با شنیدن خبر دستگیریش بلافاصله تمام مدارک سازمانی را از بین بردیم. در اولین یورش به روستاهای جوین، من دستیگر شدم. مرا همانروز درگرمای تابستان به سبزوار منقل کردند. در آنجا چون من و سیروس خلیل زاده از همه کوچکتر بودیم، ما را در محوطه با چشم بند نگه می‌داشتند. بقیه در داخل سالن پیشآهنگی بودند. روز بعد از دستگیری که بخاطر گرمای محوطه خون‌دماغ گرفته بودم کنار شیرآبی که در محوطه بود رفتم. سرم را زیر آب گرفتم که بالای سرم سایه‌ای را احساس کردم. اول فکر کردم پاسداری است که مواظب من است اما بعد که به آرامی سرم را بالا آوردم، مردی با موهای بلند وساده، سبیلی مشکی و پهن که کمی از دو طرف لبها پایین آمده‌بود با هیکلی نحیف را دیدم. او بالای سرم ایستاده و حالتی گرفته بود که انگار می‌خواهد از آن شیر وضو بگیرد. لبخندی دوست داشتنی برچهره‌اش بود. با توصیفاتی که از او شنیده بودم با خودم گفتم: نکنه اوست! او را ندیده بودم ولی نگاهی بسیار آشنا بمن داشت. نگاهی به اطرافش کرد و پرسید: «علی هستی؟».

من با تعجب پرسیدم: « آقا شما کی هستید؟ من تا حالا شما را ندیدم ولی مرا می شناسید!». دوباره لبخندی زد و گفت: « من عباس هستم، مسئول شما بودم. من بارها تو را دیدم. در یک مراسمی به معلم زبانت گفتم که تو را به من نشان بدهد. دنبال این بودم این پسری که از همه تحت مسئولین من کوچکتر است کیست. برای همین گفتم که نشانت بدهد». دلم می‌خواست بپرم بغل عباس ولی وسط محوطه زندان که پاسداران منتظر کوچکترین کنش‌ و واکنش بین زندانیان بودند امکان نداشت. به او گفتم که از من هیچ چیزی نگرفته‌اند بجز تعدادی روزنامه و کتابهای حزب توده که مال برادرم بود.

او با عادی سازی وقتی وضویش تمام شد رفت. و این اولین ملاقات من با آن دلیر مرد خراسانی بود.

بعد از چند بار بازجویی که من در همه آنها خودم را هوادار حزب توده جا زدم مرا هم به داخل سالن بردند. محل خوابیدنم نزدیک مسعود خلیل‌زاده بود. عباس با زیرکی خاصی که داشت به من پیام داد که به پاسدارها بگویم می‌خواهم نماز بخوانم ولی بلد نیستم. من همین کار را کردم. در همانموقع عباس هم به پاسداری که مسئول سالن بود گفت که حاضر است به این بچه کمونیست، یعنی به من، نماز یاد بدهد. و من به همین راحتی رابط بین عباس و مسعود شدم. چند روز پشت سر هم به بهانه یادگرفتن نماز پیش عباس می‌رفتم که با مسعود فاصله داشت و پیامهای او را به مسعود می‌رساندم. عباس که دارای همسر و فرزند بود پدر همه بچه‌ها بحساب می‌آمد. از نظر سنی هم از همه بزرگتر بود. غیر از عباس که اهل تربت حیدریه و ساکن جوین بود بقیه بچه‌ها همه سبزواری بودند. آنقدر که یادم مانده عباس تنها نفری بود که از زمان شاه با سازمان بود. از او هیچ مدرکی نداشتند الا همان گزارشی که کارگر جاسوس از او به سپاه داده بود. کسی هم غیر از هواداران نمی‌دانست که عباس مسئول هواداران در جوین است. ولی واقعیت این بود که وقتی نشریه مجاهد چاپ می‌شد همزمان با مشهد و بعضا حتی زودتر از مشهد دست ما می‌رسید. چونکه نشریه با قطار و از طریق هوادارانی که در انبار توشه قطار کار می‌کردند از تهران برای عباس می‌رسید و او هم از طریق معلم‌ هواداری که در ایستگاه راه آهن درس می‌داد همانروز به ما می‌‌رساند. عباس با زیرکی سرپاسداران کلاه گذاشت و نتوانستند برای او زندان طویل المدت و یا حکم اعدام صادر کنند.

من آنجا دو چیز را یاد گرفتم. یکی زندگی جمعی بود. وقتی از بیرون میوه یا غذا برای بچه ها می فرستادند عباس همه را جمع می‌کرد وبا دقت تقسیم می‌کرد. مثلا من و یک نفر دیگر که کسی را در شهر نداشتم تا برایمان چیزی بیاورد با آنکه پدر و مادرش در شهر بود با هم فرقی نمی‌کردیم. اصلا کسی نمی فهمید برای کی چی آورده‌اند. هر چی بود کم یا زیاد به تساوی بین همه تقسیم می‌شد. دوم ورزش جمعی میلیشا که مسعود خلیل زاده یادم داد و عصرها جمعی انجام می‌دادیم. همان ورزشی که نزدیک بود کار دستم داده و کل پروژه توده‌ای نمایی مرا لو بدهد.

عباس زود زود سیگار روشن می‌کرد و تند تند حرف می‌زد. خنده‌هایش را دوست داشتم. واقعا مردی دوست داشتنی بود. در ایام نوجوانی آن چهره بیادماندنی آنچنان در ذهنم حک شده که الان که این مطلب را می‌نویسم گویی همین الان روی تشک ابری در گوشه سالن پیشآهنگی در ضلع غربی فلکه زند سبزوار نشسته‌ام و عباس در کنارم است. وقتی مرا آزاد می‌کردند. لحظات متناقضی داشتم:

در یکی از همان پیامها که از مسعود خلیل زاده به عباس می رساندم، مسعود به من گفته بود که حکم اعدام او و سه نفر دیگر را صادر کرده‌اند و هر لحظه ممکن است آنها را برای اعدام ببرند و هر وقت صدای الله اکبر شنیدیم یعنی اینکه آنها را دارند می‌برند و ما هم باید الله اکبر می‌گفتیم. به او و هیکل ستبر و جوان و چهره زیبایش که نگاه می‌کردم، جدا شدن از او برایم سخت بود و بعد به این فکر می‌کردم که آیا نفر بعدی برای اعدام عباس نخواهد بود؟ و آیا الان که بیرون رفتم دیگر نه مسعود و نه عباس را نخواهم دید؟ از طرفی هم آنها به من می‌گفتند که هر چه سریعتر از اینجا خودت را خلاص کن و برو بیرون و به بچه‌ها بپیوند. اما آنچه که در دلم امیدی زنده می‌کرد، امید پیوستن دوباره به سازمان بود و اینکه اگر بچه‌ها را اعدام کنند انتقام آنها را خواهم گرفت.

من یکماه بعد آزاد شدم و یکماه بعد از آزادیم یعنی در دهم شهریور۱۳۶۰ اولین گروه از مجاهدین که ۹نفر ازجوانهای زیر ۲۵سال بودند، اعدام شدند. از جمله دوستم مسعود خلیل‌زاده که در آن یکماه زندان من رابط او با عباس بودم. بعد زندانیان مجاهد را از سالن پیشآهنگی سپاه به زندان قدیمی سبزوار معروف به زندان الداغی‌ها بردند و بعد از چند ماه همه آنها را به وکیل آباد مشهد منتقل کردند. عباس به این ترتیب به وکیل آباد منتقل شده و ۳سال حکم گرفت. …..ادامه دارد

درهمین زمینه:

آن سحرگاه خونین شهریور

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.