برای یک ایران آزاد

در زندانهای زنان دهه۶۰ چه گذشت؟:گفتگو با کبری جوکار

0

زنان دهه۶۰ ، زندانهای نظام آخوندی را چگونه گذراندند.در سالگرد قتل عام سال ۱۳۶۷ هست؛ بیش از ۳۰هزار زندانی مجاهد و مبارز، بخاطر ایستادگی بر سر آرمان آزادی مردم ایران، با فتوای خمینی ضدبشر، قتل عام شدند.

خانم کبری جوکار، از زندانیان دهه شصت درگفتگویی با تلویزیون ایران آزاد از پایداری زندانیان بویژه زنان زندانی در آن سالها میگوید وبه سئوالات پاسخ میدهد.

کبری جوکار: من از سال ۶۰ تا سال ۶۶ در زندان بودم و اساسا اوین بودم، و کمتر از یکسال در زندان قزل‌حصار بودم، و حدود یکسال که سال آخر بود در زندان لرستان بودم.

کبری جوکار: اگر بخواهم ماوقع را بگویم در سال ۶۰ در پاییز در نیمه شب که پاسداران به خانه ما حمله کردند در حالیکه دیدند من باردار هستم پاسداران به سرم ریختند و به شدت مرا مورد ضرب و شتم قرار دادند یادم میآید آن شب پیرمرد همسایه‌مان فریاد میزد مگر نمیبینیید این زن باردار است، در هر حال بعد از ضرب و شتمها مرا در حالیکه سرو صورتم را پیچیده بودند از خانه با حالت بدحال و بیهوش به زندان اوین منتقل کردند و کنار اتاقهای شکنجه انداختند، ساعتی بعد بهوش آمدم و مرا به زیرزمین ۲۰۹ اوین بردند، زیرزمین ۲۰۹ در واقع محل واتاق شکنجه سپاه بود، در آنجا در سلولی که چشم‌بند مرا باز کردند، دیدم چهار پاسدار نقابدار و دژخیم در حال شلاق زدن همسرم بودند، آنقدر شکنجه کرده بودند که من چهره‌ش را از شدت اینکه پر از زخم و خونی شده بود را نشناختم، در هر حال صحنه شکنجه او و شکنجه من در برابر او، به این ترتیب میخواستند با سوء‌استفاده از عواطف به تسلیم بکشاندند، اما نفهمیدند با کی‌ها طرف هستند و با چه نسلی طرف هستند، نسل مجاهد خلق که برای دادن همه چیزش برای خلق‌ش آمده و سینه‌ش حافط تمامی اسرار خلق‌ش هست، در هر حال بعد از آن شبی که او را برای اعدام بردند، مرا هم صدا کردند برای اینکه شاهد باشم و باز به منظور در هم شکستن صحنه را ساخته بودند، تقریبا یکی دو هفته بعد از دستگیری ما بود که این صحنه را ساخته بودند، در واقع آن موقع دادگاه های رژيم دادگاه که مسخره است اسم آن را بگذاریم، چون دو و سه دقیقه بیشتر طول نمیکشید و آن هم تماما به فحش و ناسزا و ضرب و شتم حتی در دادگاه میگذشت، بعد از آن من شاهد بودم او را با ۷۵ نفر دیگر آن شب تیرباران کردند، مدتی بعد باید مرا به بیمارستان میبردند و آن موقع در بند کناری ما خواهر عزیز شهیدم پروانه زندی بود که باردار بود، او را وقتی باید برای وضع حمل به بیمارستان میبرند نبردند و او همراه با بچه‌ش شهید شدند، میدانید در آن دهه ۶۰ آن موقع‌ها، ۵۷  زن مجاهد باردار تیرباران شدند که اسامی آنان موجود است، تا جایی که من اطلاع دارم.

اما یکی از آنان که از نزدیک میشناختم، خواهر شهیدم معصومه خواهر، خواهر مریم بود که او را یک شب به بند ما آوردند و فردا صبح بردند و او را باردار اعدام کردند و خواهرهای دیگر از بندهای دیگر بودند که به همین ترتیب مثل خواهرم لیلا ابوالاحرار که در ذهنم هست و خیلی‌های دیگر و بعضا مادرانی که بچه هایشان را در زندان بدنیا میآوردند  در واقع باردار بودند و در زندان بچه‌شان را از دست دادند و بعد خودشان را اعدام کردند، به این ترتیب آن شب که شب ۲۰ بهمن بود، وقتی من بسیار بدحال بودم و بر روی برانکارد به حیاط اوین میبردند در حقیقت پیکر شهداء ۱۹ بهمن در حیاط اوین بود، دژخیمان از من میخواستند در آن وضعیت بلند شوم و آنان را ببینم، بعد از ۱۹ بهمن و آن حماسه سری به سری بچه ها را بالای سر پیکر پاک شهداء میبردند یعنی دنائت و وحشیگری در حدی که در همان وضعیت دست از وحشیگری برنمیداشتند، آنقدر مست و دیوانه آن فجایعی که ایجاد کرده بودند که به هر وحشیگری دست میزدند، در هر حال با آن وضعیت مرا به بیمارستان برای چند ساعت بردند، و بعد در بدحالی و کراهت دکتر مرا به بند بهداری اوین برگرداندند، که در واقع خودش بند شکنجه‌گاه بود بدلیل اینکه همه بچه های که بر اثر شکنجه دیالیز میشدند و بر اثر کابل خوردن زخمی و داغون میشدند به هیچ ترتیبی پشتشان درمان نمیشد و در عفونت کامل بودند و یا انگشتانشان بر اثر شکنجه قطع میشد، به آنجا میآوردند. که همان خواهران در همان وضعیت که بدحال بودم از من و بچه‌م پرستاری میکردند.

خلاصه خواهر مریم پروین از شهدای بود که در ۵ مهر دستگیر شده بود  به حدی شکنجه شده بود انگشتان پایش قطع شده بود، و در همان وضعیت بانداژ بود، یا نادیا کاویانی یا سیما حکیم معانی، بچه های که یادم هست در همان بند با من بودند، در هر حال وضعیت در زندان اینطوری بود و با وجود بچه شکنجه سخت بود، چون هیچ امکاناتی در آن فشردگی جمعیت که در یک سلول ۱۲ متری فکر کنید حدود ۱۰۰ زندانی واقعا شبها بچه ها شیفتی میخوابیدند، برای استراحت شب برنامه ریزی میکردند، مثلا من در آن وضعیت شبها نمیخوابیدم و روزها میخوابیدم که اصلا جایی برای استراحت وجود نداشت، چون بقدری جمعیت فشرده بود که جای سوزن انداختن نبود.

کبری جوکار: من تا سال ۶۵ در زندان اوین بودم، سال ۶۶ که اتفاقا در همان بند یک بودم سال ۶۰ شماره آن بند ۲۴۶ بود.  بعد که ما را به قزل حصار بردند.  در سال ۶۴ مجددا بعد از انفرادیهای هشت قزل ما را به دربستهای اوین برگرداندند، آنجا ما حدودا ۱۵۰ نفر در اتاقهای دربسته بودیم. آن سال ما درگیری های زیادی با پاسداران داشتیم، مقاومت خیلی بالا بود اعتصاب غذا بود ممنوع الملاقات بودیم.  حملات نوبه‌ای مجتبی حلوایی که جزء گارد  اوین بود و واکنش سریع به آنان میگفتند، هر جا اعتراضی بود به آنجا میرفتند و آن موقعها به بندها زیاد حمله میکردند که همراه با ضرب و شتم و شکنجه و شلاق به بهانه های مختلف حمله بود.

آن سال مصادف با عزیمت و پرواز برادر مسعود و خواهر مریم از فرانسه به بغداد بود، که فشار بر روی زندانیان از این بابت که رژيم خیلی غافلگیر شده بود و در بیرون هر خبری بود عکس العمل آنها در زندانها بالا بود و ما از عکس العملها و واکنشهای رژيم متوجه شدیم چون هیچ منبع خبری بجزء آنها نداشتیم.  آن زمان آن تعداد نفری که بودیم بعدا تعدادی از ما را مجبور شدند از هم جدا کنند و بدلیل فشارهای بیرون ، چون ممنوع الملاقات بودند و خانواده ها سراغ منتظری میرفتند، و بدنبال این بودند که بچه ها کجا هستند، در هر صورت ما را منتشرکردند.  آن تعدادی که درخواست شهرستان بود را به مشهد  همدان و سمنان و لرستان فرستادند.

اما من که در سال ۶۶ آمدم و بعد بلافاصله به ارتش آزادیبخش در اشرف رسیدم، بعد از عملیات فروغ جاویدان اسامی را که رادیو مجاهد اعلام میکرد تماما همان بچه های هم بند و هم سلولی های خودم بودند، که در قتل عام ها اعدام شدند و حلق‌آویز شدند این بچه ها همانها هستند.

کبری جوکار: از صحنه بچه ها در زندان بگویم ما در بندهای که در حدود ۵۰۰ نفر بودیم، حداقل بطور نسبی ۵۰ بچه در این بندها بود، این بچه ها یا پدر و یا مادر نداشتند، یا هر دو اعدام شده بودند، که توسط خواهران دیگری نگهداری و سرپرستی میشدند.

من خودم نمونه‌ش را داشتم که در واقع زندانبان درب سلول را باز کرد و نوزاد ۳ یا ۴ ما‌هه‌ی را در سلول پرت کرد که به ناچار در بغل یکی از بچه ها افتاد چون سطح زمین همه نفرات نشسته بودند و جای خالی نبود.

آن بچه آنقدر در بیماری و گرسنگی بود که ما واقعا امیدی به زنده ماندنش نداشتیم، در هر حال چون من نوزادم در همان وضعیت ۳ یا ۴ ماهه بود من سرپرستی‌ش را بعهده گرفتم، و به او مثل بچه خودم رسیدگی میکردم و خوشبختانه او زنده ماند و با سرنوشتی که داشت یکسال آنجا بود و بعد او را به پرورشگاه فرستادند و تا خانواده پدری او را پیدا کردند و سرنوشتی که برای او مشخص شده بود به مسیر مادر و پدر شهیدش را برود الان در ارتش آزادیبخش است.

در هر حال وضعیت بچه ها آنجا خیلی بد بود، نه غذا و نه شیر بود و نه وضعیت بهداشتی آنجا خیلی مادران از این بابت زیر فشار بودند، بعد مادرانی که برای بازجویی میرفتند و بچه هایشان در پشت درب اتاق بازجویی میگذاشتند، و وقتی از اتاق شکنجه بیرون میآمدند دیگر نمیتوانستند به بچه هایشان رسیدگی کنند، باز من خودم با همین صحنه مواجه بودم، مادران مجاهدی که بزرگتر از ما بودند، یعنی مادرانی که فرزندانشان شهید شده بودند، به این بچه ها رسیدگی میکردند.

صحنه های دردناکی بود و فجایعی از شکنجه های قرون وسطایی در زندانهای خمینی ضدبشر که به واقع در هیچ جایی نمیتوان نظیرش را پیدا کرد، من یک صحنه را برای شما بگویم از مقاومت خواهران مجاهدمان وقتی مرا به زیرزمین ۲۰۹ میبردند از زیر چشم‌بندم دیدم بر روی پله‌ی نوشته بود با این متهم خوشرفتاری شود، بر روی یک برگی نوشته شده بود، از آن‌پله خواهری را بصورت قپانی آویزان کرده بودند، به اتفاق من چند روز بعد با این خواهر هم سلول شدم، اسمش فضیلت علامه بود، که شهید شد، به او گفتم این چی بود؟ گفتم من نوشته‌ی را دیدم چی بود؟ گفت این به این دلیل بود که بازجو بعد از شکنجه که خسته میشد و تنش را رها میکرد این را مینوشت برای بازجوهای که از آنجا رد میشدند که فرجه‌ی به این زندانی ندهند و آنها که از کنار او رد میشوند یک ضربه‌ی به او وارد بکنند و او همین ساعات راحتی از شکنجه را نداشته باشد.

باز برای من تعریف کرد و در همان زیرزمین گفت ، (البته وقتی من وارد زیرزمین شدم سرم به جسمی خورد دقیق متوجه نشدم چیست)، ولی او چون چند روز در آن زیر زمین بود بعد برای من تعریف کرد، گفت برادری را از میله های ورودی درب زیرزمین قپانی کرده بودند، بعد چون مدت زیادی آویزان بود (میگفت بعد از اینکه مدتی مرا را شلاق زدند یعنی فضیلت را)، خواهر فضیلت خودش را کشان کشان به زیر میله ها کشانده بود و پاهای این برادر را زیر دوشش گذاشته بود که فشار شکنجه بر روی او کمتر باشد، و کمتر درد آویزان بودن بحالت قپانی را احساس کند.

وقتی در سلول برای من تعریف میکرد خیلی از اینکه این کاری را کرده بود خوشحال بود، یادش بخیر و روحش شاد . البته این منش مجاهدین است، منش مجاهدی که سراسر فدا و پرداخت است. به دلیل اینکه رژيم تلاش میکرد پنهانکاری بکند چون میدانید بازجوها نقاب میزدند حداقل بازجوهای سپاه اینطوری بودند، نقاب میزدند تا این جانیان شناخته نشوند، زندانیان هم چشم‌بند داشتند، تنها هنگام بازجویی رو به دیوار میتوانستند چشم‌بند را بردارند، ولی واقعا چه بسا چنین صحنه های را فقط دو چشم دیده باشد، کسی واقعا از اعماق آن زیرزمینها خبری ندارد.

من صحنه دیگری را برایتان بگویم مرا از اتاق شکنجه که همسرم را شکنجه میکردند بیرون میبردند یکباره صدای را از یکی از این دژخیمان شنیدم که کنار تخت یکی از خواهران که در حال شلاق زدن او بودند و دیگر از او صدایی در نمیآمد، شنیدیم به آرامی به یکی دیگر گفت دیگر تمام کرد، فقط همین یک کلمه و من نفهمیدم آن خواهر کی بود و چی شد، هر که بود از بهترین فرزندان این مردم و مجاهدی بود که بعهدش وفا کرد و رفت و جاودانه شد، از این صحنه‌ها بسیار زیاد است.

کبری جوکار: هدف رژیم یک نسل‌کشی بود آن نسل ۶۰ که با نام خجسته مسعود میگفتیم پا به عرصه مبارزه گذاشت، نسل تا به آخر بر سر پیمان و عهد با خلق در قهرمان در زنجیرش بود، چرا که به آن شعاری که داد و آن حرفی که زد واقعا مرگ بر خمینی، مرگ برخمینی، و ایدئولوژی کثیف خمینی و ایدئولوژی قرون وسطایی‌ش و اندیشه کثیف ارتجاعیش و دقیقا ضد آزادی .

این نسل پرچم آزادی را در دست گرفته بود،  به هیچ قیمت هم کوتاه نمیآمد، همچنانکه طی ۴۰ سال کوتاه نیآمده است، یک گام هم عقب نگذاشتند، مگر ما یک گام عقب گذاشتیم، هرگز، هرگز.

اما رژيم بدلیل اینکه این نسل اسیر در دستش بود برای نسل‌کشی اینکار را کرد، تمام راهها را رفته بود، تمام شکنجه ها را رفته بود با بیش از ۷۵ نوع شکنجه در زندان داشتیم، شما فکر کنید از انفرادی، از آسایشگاه، از قفس، از واحدهای مسکونی که مشخصا برای خواهران مجاهد ایجاد کرد، از قفس های که برای آنان ایجاد کرد، از بندهای در واقع دربسته، استفاده از سلولهای انفرادی برای جمع نفراتی که سلول ، سلول انفرادی بود ولی با یک تخت ۱۴ نفر را نگه داشتند و فشار آوردند، ماهها بدون آفتاب و بدون نور زندانی را در بندهای هشت قزل حصار نگه داشتند .

در آسایشگاه که حتی زندانبان کفش های بیصدا پا میکرد حتی زدن به دربها و ضربه زدن به درب با تنبیه شکنجه زندانی مواجه میشد، همه اینها بخاطر اینکه زندانی تمرکز و مشاعرش را از دست بدهند، و عده زیادی روانی شدند، در این بستر تمام اینکارها را کرد، تا میتوانست اعدام کرد، شبی نبود که در زندان اوین شمارش تیرخلاص ها و رگبار تیربارانها را نداشته باشیم، تیرباران ۷۵ نفره و بعدش قتل عامها با حلقه دار بود بدلیل فشردگی و عجله رژیم اصلا کسی خبر ندارد، واقعا هنوز کسی خبر ندارد، از میزان جنایتی که صورت گرفت.

من وقتی نگاه میکنم به هم سلولی‌های خودم در دربسته بودیم در سال ۶۵ حدود ۵۰ نفر در یک سلول همینطوری اسامی که خوانده میشود بغیر از دو یا سه نفر دیگر زنده نیستند، آن هم بصورت کاملا اتفاقی که یا آن سال در آن زندان نبودند و با به ترتیبی خارج از زندان بودند، و اعدام نشدند، همه اعدام شدند،  این قتل‌عامی بود که رژيم انجام داد، چون میخواست این نسل را از بین ببرد، تمرکز قتل‌عام ها بیشتر در مراکز استانها بود  در زندان اوین که بطور خاص بود و من از یکی از زندانیان شنیدم همان موقع در بند بودم و همان موقع اینها میگفتند و اصلا زمینه چینی قتل‌عامهای سال ۶۷ از همان سالهای ۶۴ و ۶۵ شروع شد، مشخصا از لاجوردی من خودم با گوشهایم شنیدم به مسخره میگفت ما اجازه نمیدهیم شما از اینجا زنده بیرون بروید، و خلق قهرمان میآید شما را آزاد میکند، خیر اینطوری نیست ما شما را اینجا تا قیامت نگه میداریم.

آن بندها و قفس ها را میگفت اینجا بند قیامت است، یعنی بعد از آن برای شما ماندنی متصور نیست، در هر حال تمرکز به این ترتیب بود و من حتی به روایتی شنیدم بدلیل عجله‌ی که در قتل‌عام داشتند تعدادی زیادی از زندانیان را به شیوه کشتار با گاز در همان محل آشپزخانه اوین بچه ها را شهید کردند، در اتاقهای گاز تا کار به طناب دار و خلاصه اینها هم نکشد، بصورت دستجمعی  از همانجا به گورهای جمعی منتقل میکردند، که الان رژیم تلاش میکند اثراتش را از بین ببرد، تلاشهای زیادی میکند، که آنها را به ترتیبی صاف کند من استانهای مختلفی را شنیدم که تبدیل به گورستانهای جدید یا تبدیل به جاده و تبدیل به پارک  حتی ساختمان‌سازی مسکونی میکند تا هیچ اثری از آنان باقی نماند، که البته کور خوانده است، هرگز نمیتواند جنایت خودش را بپوشاند.

کبری جوکار: شما ببینید رژيم در همان سال به دلیل هدفی که داشت، شما فکر کنید شرائط بعد از جنگ بود و الان نمیخواهم به آن بپردازم، رژيم در بحرانهایش گیر کرده بود، بعد از آتش بس ابزاری برای سرکوب در داخل نداشت، در رابطه با جنگ‌افروزیهایش در جنگ بوسیله مجاهدین و ارتش آزادیبخش به بن‌بست رسیده بود، توانایی پاسخ به نیازهای جامعه را نداشت، در نتیجه باید اینکار را در مسیر انقباض خودش انجام میداد. ناگزیر از این بود و تلاش کرد مجاهدین را نسل‌کشی کند بالطبع آنانی که بیرون آمده بودند وضعیت را میدانستند تلاش کرد آنها را دستگیر کند و من میدانم کسانی را که در پروسه ۶۴ و ۶۵ آزاد شده بودند و در ایران ماندند و بیرون نیامدند تعداد زیادی از آنان را دستگیر کرد و مجددا در قتل‌عامها اعدام کرد، چون مقاومت وجود داشت، چون ارتش آزادیبخش وجود داشت، به ناگزیر مجاهدینی که از زندانها بیرون آمده بودند رژيم غافلگیر میشد به ارتش پیوسته بودند کما اینکه تعداد زیادی از بچه های که تلاش کردند بیایند و در مسیر یا دستگیر شدند و یا تحت تعقیب قرار گرفتند و دستگیر و اعدام شدند.

خروج از ایران هم به سادگی انجام نمیشد، مشکلات خیلی زیاد بود، من به این هموطنم درود میفرستم و درود بر آنانی که تلاش میکنند با آگاهی‌شان شمشیر مبارزه علیه رژيم آخوندی را تیزتر و تیزتر بکنند، اما سرنکته‌ی که گفتید چرا رژیم با زنان مجاهد بطور خاص کینه دارد، شما میدانید ویژگی اصلی رژیم زن‌ستیزی او است، در ابتدای انقلاب اولین حرکات سرکوبگرانه رژیم که ایدئولوژی کثیف ارتجاعی خودش را به منصه ظهور رساند چی بود؟ همین شعار یا روسری یا توسری بود، در ایدئولوژی ارتجاعی و کثیف آخوندی زن باید در خانه باشد، شما فکر میکنید ما را برای بازجویی میبردند چی میگفتند؟ میگفتند اصلا شما اینجا چکار میکنید ، اصلا به شما چه که به تظاهرات رفتید؟ بچه های که مثلا در تظاهراتها دستگیر شده بودند، اصلا سیاست به زن چه ربطی دارد؟ البته آن دجال خون‌آشام خمینی ضدبشر آنجا که دوزاریش افتاد باید از زنان استفاده کند میگفت بیایید تظاهرات و تا آن نقطه خوب بود، تا آن نقطه‌ی که زنان به خیابانها بیایند و او را تایید کنند، مقداری عقب‌تر برویم دعوای خمینی با شاه بر سر چی بود؟ دعوا بر سر این بود که مثلا چرا زنان حق رای دارند، یعنی دقیقا از موضع ارتجاعی، باور کنید اینها دیوانه میشدند وقتی مقاومت زنان مجاهد را میدیدند، شکنجه‌گرانی که نمیتوانستند با شلاق و شکنجه زنان مجاهد را بشکنند، به حالت دیوانه واری می افتادند و در اتاقهای شکنجه شکست خودشان را میدیدند، این صحنه ها را ما دیدیم، چون فهم نمیتوانستند بکنند، چون ذره‌ای عنصر انسانی در بینشان نبود، چون در دستگاه ارتجاعی‌شان فقط زن و مرد میبینند و نه انسان.

کبری جوکار: در یک کلام رژيم مجبور است، دقیقا از موضع ضعفش، بدلیل اینکه در شرائطی قرار دارد، در بحرانهای که بسر میبرد، به ناچار سمت و سوی انقباض دارد، یعنی مجبور است در نقطه انقباض در ماکزیمم فشار و اختناق داخلی دستگاهش را اینطوری بچیند، که بتواند ماکزیمم سرکوب را داشته باشد، دقیقا علتش همین است و الا به قول شما راست میگویید، اینها چهره‌های منفوری برای مردم هستند که چه جنایاتی در حق این مردم انجام دادند، ولی ناگزیر است چون خلص عناصر ایدئولوژی خودش هستند، بناچار باید از آنان استفاده بکند.

کبری جوکار: جنایاتی که الان ۴ دهه از آنها میگذرد جامعه ایران اینطوری که بررسی میشود ۷۰ تا ۸۰ درصد جوان هستند،  در نتیجه تراکم جمعیت در نسل جوانی است که اطلاع و خبری ندارند، و رژيم تلاش میکند بدلیل اینکه دو و سه نسل گذشته این جنایات را پوشیده تر نگه بدارد، و دست خون‌آلود خودش را بشویید، از این جنایاتی که پیدا نباشد، چرا که میترسد این نسل این جنایات را متوجه بشود. برای چی گورهای جمعی را از بین میبرد؟ اصلا چراسر این جنایات را باز نمیکند؟ کما اینکه در درون خودشان میدانند چه جنایاتی انجام دادند، اما سرش را هیچ.قت باز نمیکنند حتی وقتی مورد سوال قرار میگیرند، گرد میکنند و از کنارش رد میشوند، چون برای این نسل سوال است نسلی که اگر  آگاه بشود تبدیل به کانون شورشی میشود، تبدیل به آن اهرم فشاری که به دلیل و چرا؟ و این چرا؟ چرا؟ چراها آنها را به آن دوران میبرد که بلاخره دعوای اصلی چی بود؟ دعوای اصلی هیچی مجاهدین یک کلمه آزادی گفتند و آرمان آزادی و بدلیل همین یک کلمه آرمان آزادی قتل‌عام شدند، و این قیمت را دادند، خوب این نسل آگاه میشود و شورشگر میشود، بنیاد این بیت‌العنکبوت را بر باد میدهد.

کبری جوکار: شما میدانید جنبش دادخواهی از همان زمانی که قتل‌عامها در داخل شروع شد برادر مسعود فراخوانی دادند به عفو‌بین‌الملل و دادخواهی کردند و در واقع نقطه شروع جنبش دادخواهی از آنجا بود تا همین سالیان که بصورت فشرده مقاومت ایران به این موضوع میپردازد و مشخصا خواهر مریم پیگیری و دنبال میکنند، خلاصه فعالیتهای زیادی در این رابطه شده که من واردش نمیشوم، اما پیام ، پیام برای نسلی که این جنایات را میشنود و حتی کسانی که از دهه ۶۰ از این جنایت مطلع هستند، واقعا رسالتشان این است مسئولیتشان این است، چرا وقتی آدم میشنود و میبیند پس مسئول است،  پس هر چه میدانند در داخل از مزار شهداء و نام و نشانی از آنان دارند، هر سندی و مدرکی و هر اثری از این جنایت ساده نگذرند هر کدام از این اسناد در دادگاه های بین‌المللی میتواند موجب محکومیت این جنایتکارها بشود، و هر چه بیشتر این جنایتکارها را افشا بکند، تا کسانی که خبر ندارند مطلع شوند، که چه جنایت وسیعی و چه نسل‌کشی انجام شده، از رشیدترین فرزندان این خلق محروم در ایران، به همین دلیل من درخواستم از تمام کسانی که با من همسن و سال هستند و آن دورانها دیدند آن جنایات را دیدند      ساکت نشینند، در برابر آگاهیشان مسئول باشند، و تمام اینها را به مقاومت ایران برساندند، از هر طریق ممکن این اسناد را به ما برسانند، من هم خوشحالم که توانستم با هموطنانم بخصوص کانونهای شورشی و به هر حال داستان زندان ها و دهه ۶۰ بود و واقعا زیاد است اما این هم قطره‌ی از دریاست من هم ممنونم از اینکه مرا به این برنامه دعوت کردید.

کلیپ کنفرانس

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.