برای یک ایران آزاد

زنان و زندان گوهردشت ، شکنجه در واحدهای مسکونی

0

زنان و زندان گوهردشت ، شکنجه در واحدهای مسکونی

حماسه خاموش زنان زندانی درتاریخ مقاومت مردم ایران علیه آخوندها، از جایگاه ویژه‌ای برخورداراست. آخوندها از همان ابتدای روی کار آمدن بیشترین فشارها را به زنان میهن‌مان آوردند. یکی از سیاه‌ترین کارنامه های آخوندها و پاسداران ، جنایات آتها در زندانهاست. جنایاتی که در سلولهای انفرادی و« واحد های مسکونی» گوهردشت نسبت به زنان مجاهد و مبارز صورت گرفت ، و رژیم برای اینکه این جنایت ها به بیرون زندان درز نکند ، تمام زندانیانی که دراین واحد های مسکونی و…بودند را اعدام کرد یا اینکه این زنان مقاوم زیرشکنجه شهید شدند و…تعداد انگشت شماری زنده ازاین زندانهای مخوف بیرون آمدند که گوشه ای از این جنایات را توانستند افشا کنند.

خانم هما جابری یکی از زنان مقاومی است که درهمین زندانهای حکومت آخوندی بوده ، گوشه ای ازخاطرات دوران زندان را بازگو کرده است که درادامه آمده است.

خاطراطی از دوران زندان (سلول های انفرادی ، واحدهای مسکونی و…… )

هما جابری: واقعیت این است که این رژیم ضد زن است، در اندیشه پلید آخوندی زن بودن جرم محسوب می‌شود، وقتی رژيم در زندان با مقاومت  پایداری زنان مواجه می‌شد، برای درهم شکستن این مقاومت از هر شیوه‌ای استفاده می‌کرد، اصلا برای آنان قابل قبول نبود زن باشید و جلوی آنان قد علم کنید و بایستید، برای همین از شیوه‌های ضدبشری استفاده می‌کرد تا بتواند مقاومت را در هم بشکند.  از همان سال ۶۰ در بندهای مختلف بودم، مدتی در بند مجرد۸ در قزل‌حصار در بند ۴ بودم در آنجا سلولی درابعاد دو نیم متردر  یک و نیم متر بود  یم ، تخت سه طبقه در آنجا بود، در آن موقع که من آنجا بودم ۲۸ نفر را جا داده بودند که فقط کتابی می‌توانستیم بایستیم، استاندارد برای ۳ نفر بود ولی من بعدا دوستانم از آنجا آمدند گفتند تا ۴۰ نفر حاج داوود جلاد جا داده بود در آن شرائط چندین ماه آنجا بودیم و دربها بسته بود، و هیچ امکاناتی نبود، در طی روز در حد یکی دوساعت فرصت برای کار فردی به نفرات می‌دادند، وقتی حساب می‌کردیم به هر نفر زیر یک دقیقه می‌رسید، که انبوه مریضی‌ها از قارچ و پوستی و بیماریهای کلیوی دوستانم گرفته بودند این وضعیت چند ماه طول کشید ولی دیدند نمی‌تواند مجاهدین را با این وضعیت درهم بشکنند.  آنها استدلال‌شان این بود که چون مجاهدین در کنار هم هستند و از هم انگیزه می‌گیرند پس شرائط دیگری را ایجاد بکنند، برای همین حاج داوودی می‌گفت می‌برم جایی که نفهمید کجاست!! و چکار با شما می‌کنند، وما هم در واقعیت نمی‌دانستیم کجا ما را می‌برد، تقریبا آبان ماه بود که ما را دسته دسته به زندان گوهردشت  بردند، چون سری به سری می‌بردند من سری دوم رفتم، آنجا از همان ابتدا ما را به سلولهای انفرادی بردند، بعد از دو ماه که لاجوردی خودش سلول به سلول می‌آمد، به سلول ما آمد و گفت نکته‌ای ندارید چیزی نیست، چون آنجا هیچ چیزی نداشتیم من به او گفتم امکانات رفاهی‌ش کم است، شرائط آنجا اینطوری بود که هیچ وسیله‌ای حتی ساعت، عینک و حتی وسائل فردی مثل لباس می‌گرفتند و در می‌نیمم می‌دادند، و وسائل را در انباری می‌ریختند که از بین می‌رفت، آنجا خودمان با یک پتو سربازی و لباس تن‌مان و یک قاشق، لیوان و بشقاب تمام و سالیان در انفرادی زندانیان به همین شکل بودند و اطمینان داشتند که در آنجا مقاومت ما می‌شکند، ولی دوماه بعد که لاجوردی آنجا آمد، دید نخیر همه بر سر مواضع‌مان هستیم  مقاوم هستیم، خیلی جا خورد، و به انفرادی ادامه دادند، من دو سال آنجا بودم، بعد جابجا شده و به مسکونی رفتم، شرائط آنجا شرائط بسیار سختی بود، سکوت مطلق بود، از دکتر خبری نبود، هیچ امکاناتی نبود، فقط سه وعده دربها باز می‌شد و مقدار بسیار کمی غذا که وقتی هم تنبیه می‌کردند آن هم در بعضی‌ از مواقع قطع می‌شد.  دیدند واقعا زندانیان بر سر مواضع خودشان هستند، آنجا اتفاقات خیلی وحشتناکی می‌افتاد، مثلا من یادم هست یکی از دوستانم که چند سلول آن طرف‌تر بود  و ما به او رابطه مورس نداشتیم و نمی‌توانستیم ارتباطی برقرار کنیم، در اثر فشارها و اعتصاب غذاهای که بود، می‌شنیدیم زندانبان به زور می‌خواست به او غذا بدهد که او هم نمی‌خورد او در اثر این فشارها یک شیشه دوجداره زندان را شکست و رگ‌های دستش را بریده بود، وقتی بالای سرش رفته بودند دیدند خون زیادی از او رفته و به دکتر نبردند و به همان شکل او را ول کردند، شب دیدیم صدای ناله می‌آید، پاسداران بالای سرش رفتند و او هذیان می‌گفت و مادرش را صدا می‌زد و آنها هم مرتب به گوشش می‌زدند. خلاصه شرائط خیلی وحشتناکی بود، صبح متوجه شدیم بدلیل اینکه توان و رمق این را نداشت که آبی که در گلویش جمع شده بود را خالی کند این خواهرمان شهید شده بود، صبح که زندانبانان آمدند یکی از آنان گفت این سیاه شده!! سراغ زندانبانان دیگر رفتند و زنی بود بنام بختیاری که زندانبان زمان ساواک بود و به این دلیل زنده مانده بودند که با رژيم همکاری بکنند، این چون خبره‌تر بود و از بقیه تجربه بیشتری داشت، آمد و خواهر ما را دید،یک حرف زشتی را که لایق خودش بود را زد وگفت: یک منافق کمتر، یک سگ کمتر، و خواهر ما شهید شد.

یا زندانیان دیگری داشتیم مثلا یک شب زمستان بود و عاشورا هم بود او امام حسین را صدا زد و گفت یا حسین و در آنجا چون سکوت مطلق بود و نباید هیچ زندانی صدا می‌کرد زندانبانان ریختند و شروع به حرفهای زشت و لایق خودشان کتک زدن این خواهرمان که در نهایت او را بدون هیج وسیله‌ای به محلی که به آن می‌گفتند سگ‌دونی بردند، البته همه این اسامی لایق رژیم و پاسدارانش است.

کرج سرد بود زندان هم که در کرج بود برف آمده بود و همه جا یخ زده بود، او را بدون هیچ وسیله‌ای به آنجا بردند و نگهش داشتند و صدای ناله این خواهر تا چند روز می‌آمد، یا خواهر دیگری داشتیم که در انتها فهمیدیم که سه سال در انفرادی نگهش داشته بودند، او را به چرخ‌های گاری که غذا می‌آوردند بسته بودند و در راهروهای بند او را می‌کشیدند، خلاصه از هیچ رذالتی در آن زندان و بندهای انفرادی نبود که نکرده باشند، ولی باز زندانیان مقاوم بودند، و بر سر مواضع‌شان بودند، در اثر فشار تعادل روانی‌شان بهم میخورد ولی اینکه با رژیم همکاری بکنند یا عقیده و مرام‌شان و آرمانشان را کنار بگذارند این نبود، زندانیان آنجا از دو سال تا سه سال در گوهردشت در انفرادی بودند، شرائط بسیار سختی بود.

درهمین زمینه:
حماسه‌خاموش زنان زندانی دهه۶۰؟ : گفتگو هما جابری

 

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.