ستارخان ، نظم کهن را به زیر کشید

ستارخان ، نظم کهن را به زیر کشید
دشوارترین لحظات تاریخ فرا رسیده است . ، از یکسو استبداد، از سویی دیگر استعمار روس، از جانبی ارتجاع مکار و همه سو، اراذل واوباش خونخوار، همه و همه با دندانهای تیزکرده برای دریدن آخرین پارههای پیکر مشروطه هجوم آورده اند .
تمامی کانون‌های انقلاب خاموش و سرکوب شده اند ،
حتی کانون پرتپش تبریز نیز به سردی گراییده است ،
بر سر در هر خانه‌ای پرچم سفید تسلیم برافراشته اند ،
ناگهان با خیزش یک نفر (تنها یک نفر) ، ستارخان ،
یک تنه می خروشد و بر وضعیت موجود می شورد .
آتش انقلاب دوباره زبانه میکشد، به دیگر کانون‌های خاموش آتشی دوباره می بخشید در منتهی ناامیدی و ناباوری،
نظم کهن فرومیریزد
انقلاب بر ارتجاع پیروز می شود.

ستارخان،سردار ملی ، روز ۲۸مهر سال ۱۲۴۵خورشیدی در آذربایجان به دنیا آمد و سال ۱۲۹۳ دیده از جهان فرو بست.
سال ۱۲۸۶خورشیدی پس از به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی در تهران توسط قوای محمدعلیشاه (به سرکردگی لیاخف فرمانده روسی نیروی قزاق)، فرماندهی نبرد در برابر قوای استبداد در آخرین سنگر آزادی یعنی تبریز را به‌دست گرفت و در مقابل دیکتاتور ایستاد تا سرانجام محاصره تبریز بعد از یازده ماه در هم شکست و دیگر نیروهای مشروطه‌طلبان از گیلان، اصفهان، لرستان و آذربایجان روانه تهران شده، شاه مستبد را اخراج کرده و مشروطه را بازگرداندند.
در جریان محاصره تبریز ، رضاخان قزاق مسلسل‌چی لشگر استبدادی عین‌الدوله و محمدعلیشاه بود که به روی مجاهدان مشروطه خواه و ستارخان شلیک می‌کرد. این دوره، همان دورانی است که زنان تبریز هم لباس رزم به تن کرده و پشت سر زینپ پاشا (سالار زنان تبریز) به یاری ستارخان شتافتند.

ستارخان ۴۸سال، قهرمانانه زیست و پاکدست و مظلوم و شرافتمند جاودانه شد.
ستارخان، انقلاب بزرگ مشروطیت ایران را از شکست کامل نجات داد، گرچه خود بعدها گرفتار فاجعه میوه چینان تازه‌ به‌دوران‌ رسیده شد و به تیر خیانت، از پای افتاد.
عصر روز سه شنبه28 ذیحجه 1332 (25 آبان 1293) نزدیک شد. سردارکه بر اثر اصابت گلوله هر دو استخوان ساق پا یش شکسته بود و زخمش عفونی بود نیرویش را جمع کرد و گفت: گوش کن، من به هوش هستم. وصیتم کوتاه است. من تو رختخواب می میرم. گلوله در نبرد بی درنگ مرا از پای در نیاورده. … تسلیم نشوید. تن به بردگی مدهید. مانند سنگ و مانند آهن و فولاد باشید… سردار این جملات را گفت و خاموش شد .
سرداری «همه چیز» را برای ایران و ایرانی می‌خواست و برای خودش ،هیچ
وقتی هم که خاموش شد ، از مال دنیا هیچ چیزی نداشت و هیچ از خود باقی نگذاشت مگر راه‌ و رسم آزادگی که تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون، راه و رسمی که جوانان آزادی خواه و شورشی آن را پی می‌گیرند تا روزی که آرزوهای سردار محقق گردد.

خروج از نسخه موبایل