برای یک ایران آزاد

آن سحرگاه خونین شهریور

0

سحرگاه خونین شهریور را از آن جهت برای این نوشته انتخاب کردم که یادآوری دو حادثه خونین برای من است. سحرگاه دهم شهریور، برایم سحری غم‌انگیز و در  عین حال شکوهمند و پر از دلاوری و فداکاری است. یادآور مردان و زنانی است که با آغوشی باز مرگ با عزت را پذیرا شدند، تن به ذلت تسلیم ندادند و قهرمانانه سر برآستان جانان ساییدند. سحری که در آن نگهبانان شب سینه یارانم را از هم دریدند.

علی جوینی

در طول عمرم دو بار سحری خونین مرا در هم پیچیده است. سحرگاه ۱۰ شهریور ۱۳۶۰، خاک سربداران سبزوار. دژخیمان خمینی به حکم آخوند جلاد طباطبایی، ۹ جوان دلیر را در ارتفاعات شمالی شهر تیرباران کردند. آنروز دوست جوان من مسعود خلیل‌زاده در هیجدهمین بهار زندگی جاودانه شد. چه دلیر مردی! صلابتش یادآور جنگجویان سربداران و چهره زیبایش یادآور زلالی دل اهالی کویر بود.

در آن روزهای سخت اختناق و سرکوب که خمینی پلید نعره می‌کشید، ۴ پیرمرد جوینی، گل‌محمد، پیرمحمد، حاج احمد و موسی مدیر، پیکر مسعود را به روستای ابارش بردند و بخاک سپردند. پیکرهای جوان ۸ شهید دیگر هر کدام در گوشه‌ای در سکوتی مرگبار و در زیر برق سرنیزه دژخیمان بخاک سپرده شد. پاسداران آدمکش هر ۹ نفر را در ارتفاعات شمال شهر، با شلیک ۴ گلوله ژ-۳ بر سینه‌های ستبرشان تیرباران کرده بودند. آن جوانان بعد از آغاز نبرد مسلحانه علیه خمینی در تیرماه ۱۳۶۰ دستگیر شده بودند. جرم آنها خواندن نشریه مجاهد و هواداری از مجاهدین بود. بی‌گناهی آنان حتی امام جمعه شهر، آقای علوی را به اعتراض وا داشت. اعتراضی که منجر به حبس خانگی او و فوتش شد.

سالها گذشت و دوباره سحری خونین‌تر و اما شکوهمندتر را تجربه کردم.  سپیده دمان ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، قرارگاه اشرف! مزدوران برون مرزی خامنه‌ای به محل استقرار ۱۰۰ تن از مسئولان و کادرهای سازمان مجاهدین یورش بردند. آنان بقصد قتل‌عامی خونین رفته‌بودند. در نبردی نابرابر بین نیروهای تا دندان مسلح و مجاهدین بی‌سلاح و بی‌دفاع، ۵۲ مجاهد دلیر بخون نشستند. با تیرهایی برسر یا که برقلبهایشان! وای که چه روز سخت و جانکاهی بود.

تصاویری که از اشرفیهای بخون نشسته از سیمای آزادی پخش می‌شد، یکی قهرمانانه تر از دیگری بود. در حال و هوای اشرف و یاران بودم که ناگاه تصویری، این دو سحرگاه خونین شهریور را بهم پیوند داد. فریبرز شیخ الاسلام از فرزندان دلاور سبزوار با گلوله‌های مزدوران بخون نشسته بود. چه مظلوم و معصوم! سرش روی کتف راستش خمیده بود و نشسته جان باخته بود. در آن نبرد قهرمانانه، فریبرز بهمراه ۵۱ همرزم دیگر خود به همشهریهای دلیرش پیوست که ۳۲سال قبل از آن، درست در همان لحظاتی که او غرق خون شد، در مقابل تیر عدو در سبزوار سینه سپر کردند.

براستی که راه مجاهدین چه پرخون است! به جوانان زادگاهم که برای رهایی میهن اسیر بخاک افتاده‌اند فکر می‌کنم، همه جای این خاک، شهیدی  از آن دیار را در آغوش خود پذیرا شده‌است. مسعود خلیل‌زاده و جمال الداغی و دهها شهید دیگر در روستاهای اطراف سبزوار. سعید خلیل‌زاده در گورستان عمومی قوچان. منصور شکوهی و دهها مجاهد سبزواری دیگر که در قتل‌عام ۶۷ سربدار شدند، در گورهای جمعی مشهد. محمود قزی، طیبه فسنقری، حجت عمرانیان و لادن بادیانی در ارتفاعات کرمانشاه. طیبه خسروآبادی و چند مجاهد دلیر دیگر در گورهای جمعی خاوران. عفت حداد در مزار اشرف و فریبرز شیخ الاسلام در مزاری غریب در کربلا. آیا براستی سنگی و خاکی هست که از خون یاران ما رنگین نباشد؟

در سالگرد شهادت این دلیر مردان و شیرزنان دهم شهریور یادشان ار گرامی می‌داریم. به یقین که امروز در رزم کانونهای شورشی، یاد آنان گرامی و راهشان ادامه دارد.

از همین نویسنده:

من برای وطنم می‌میرم و چه مرگی با افتخارتر از این؛ نامه یک مبارز فرانسوی قبل از اعدام

«۲۰۰تا ۵۰۰ اعدام چیزی نیست» ،شکنجنه گرانی که لباس اصلاح طلبی بر تن کردند

 

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.