برای یک ایران آزاد

نسل کنونیِ خادمانِ حکومت و جایگاه تفکر ، گلرخ ابراهیمی ایرایی

0

نسل کنونیِ خادمانِ حکومت و جایگاه تفکر، نوشته ای از  گلرخ ابراهیمی ایرایی، زندانی سیاسی است . وی از بابت پرونده ای که در دوران حبس علیه او گشوده شده بود، توسط دادگاه انقلاب رژیم در تهران به ۳ سال و ۷ ماه حبس تعزیری دیگر و ۲ سال محرومیت از عضویت در گروه ها و احزاب محکوم شد. جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات گلرخ ابراهیمی ایرایی به همراه آتنا دائمی در تاریخ ۲۸ خردادماه در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری برگزار شده بود.

یاد آوری اینکه ، گلرخ ابراهمی ایرایی در فروردین سال جاری با پایان یافتن دوران محکومیت و با تودیع قرار از بابت این پرونده، از زندان آزاد شده بود.

 

“ارزش” ها و “اعتقاداتِ” نسلی که جامعه را تحت فشار قرار داده و بسیاری را به جوخه های آتش و پای چوبه‌های دار برده و بسیاری را خانه نشین یا وادار به جلای وطن کرده بود، تغییر ماهیت داده و از آن فقط آموزه هایی باقی مانده که تبدیل به شغل برای عده ای و وسیلهء امرار معاش شان شده است.  حرکت ایدئولوژیکی که به استبداد ختم شد و نسل جدیدِ خدمتگزاراش دیگر نمی توانند از اعتقادات پیشین دفاع اخلاقی کنند، و خود را در خانه پشت هویتی جعلی پنهان می‌کنند، در محیط کار خود را مأموری معذور معرفی می‌کنند و در برابر مافوق، خدوم و…سرسپرده هستند.

در جامعه با گونه های خاص انسانی ای مواجه هستیم که محصول مستقیم استبداد و سرکوب هستند و بدون داشتن تفکر، آلودهء خشونت شده اند و تا زمانی که در ازای خدمت به مافوق دستمزد دریافت می کنند؛ چاکرمآبانه دست به هر جنایتی خواهند زد.

البته اینها راحت تر از کسانی که به جهت داشتن ایدئولوژی اقدام به خشونت می کنند؛ به جامعه باز می گردند. اما این بازگشت زمانی اتفاق می افتد که یا منابع مالی قطع شوند و یا به عمق فاجعهء مزدوریِ خود پی ببرند و این واژه (مزدور) را نه ناسزا که ماهیتی دردناک بدانند. ماهیتی که به آن دچار شده اند.

جمهوری اسلامی پس از روی کار آمدن، سیستمی را ایجاد و بعدها قانونی کرد که بر مبنای آن درصدی از جامعه، اعتقادات خود را به دیگران تحمیل کردند.

نسل های بعد با این تفکر پرورش یافتند و برخی مأمورانی معذور با اعتقاداتِ بانیانِ اولیهء حکومت فعلی و در حال خدمت به آن شدند و باقی که اکثریت جامعه را تشکیل  می دهند، تحت فشارِ اعتقاداتِ ارتجاعیِ آن دیگری.

با شنیدن خبر شلاق خوردن یکی از دراویش هنگام آزادی، ذهنم درگیر زنان پاسیار در زندان قرچک شد. همانها که یکی شان الهام احمدی را شلاق زده است.

پاسیارهایی که در مدت حبسم در قرچک می دیدم، نه شبیه به هیولا، بلکه زنانی شبیه به دیگر.. زنان جامعه و در برخی موارد با دغدغه هایی یکسان بودند.

زیر دستکش هایشان ناخن هایی مانیکور شده را پنهان میکردند و از گفتگویشان میشد فهمید دیروز عصر برای پیرسینگ کردنِ دور ناف به کدام مرکز زیبایی مراجعه کرده بودند.

ابروهایشان رنگ شده بود و با اینکه حدودا سی یا سی و پنج ساله بودند پیشانی و دور لبهای اکثر شان بوتاکس شده بود.

ارزش هایِ این زنان بسیار شبیه به ارزش های عامهء جامعه بود و هیچ شباهتی نداشتند به زنانی که با آرمانی! خاص در راه عقیده! به حکومتی که تحت امر آن هستند خدمت می کنند. اما همین زنان به راحتی می توانند به دستور مافوق، زنی را که به خاطر تفکری متفاوت یا هر اتهام و جرم دیگری در زندان است شلاق بزنند و در موارد دیگر به روایت خودشان زندانیِ اعدامی را با زورِ باتوم و شوکر از سلول انفرادی پای چوبه دار ببرند و به واسطه امرار معاش در قتل های حکومتیِ سیستمی که مزدورش شده اند سهیم شوند.

این زنان که زیر چادر مشکی (که قسمتی از لباس فرم شان است) ظاهر بسیار آراسته ای دارند و با زنانِ حزب‌اللهی در اوایل دهه شصت بسیار متفاوتند؛ در عمل مانند همان حزب اللهی ها و پیرو خط امامی ها، دیگر زنان را (فارغ از اتهامات یا جرائم) شکنجه می کنند و به قتلگاه می برند.

در زندان به کرات مواجه شدم با زنانی که قصد داشتند با بیان اصطلاح “مأمورم و معذور”، از زیر بار عملکردشان شانه خالی کنند.

زنانی که در خانه، مسافرت و محافل خصوصی، شخصیت و ظاهری کاملا متفاوت از محیط کار دارند.

زنانی که نه پایبندیِ اعتقادیِ حزب اللهی های چهار دهه پیش را دارند و نه خود را ملزم به رعایت ارزش های به اصطلاح هم کیشانِ پیشین خود می دانند.

بلکه فقط از میراثِ به جا مانده از آن نسلِ سرکوب و وحشت ارتزاق می کنند و حتا خانواده های بسیاری شان نمی دانند آنها کارمند کدام سازمان یا ارگان هستند و در محیط کار چه می کنند. بسیاری شان برای توجیه شیفت کاری خود (بیست و چهارساعت مشغول به کار و چهل و هشت ساعت آزاد) از مشابهت با ساعت کاریِ کارمندان بیمارستان استفاده کرده و خود را به فرزندان و اطرافیان، کارمند بیمارستان معرفی می کنند و از دادن آدرس یا شماره محل کار به خانواده و نزدیکان طفره می روند.

در پاسخ به این سؤال که -اگر یکی از نزدیکان تان به واسطه آنچه که خود را معرفی کرده اید، درخواست کمکی از شما داشته باشد، چه میکنید؟- بدون استثنا می گفتند دروغ می گوییم.

در واقع آنان از بیان آنچه که هستند و آنچه که می کنند، نزد خانواده و اطرافیان شان عاجزند و گاه دلیل آن را امنیتی بودن شغل خود بیان می کنند. ولی از پاسخ به اینکه -اگر این شغِل امنیتی مقدس است و هدف از آن خدمت- پس چه نیازی به مخفی کاری ست؛ باز می ماندند.

این زندانبانان و زنانِ پاسیار که همگی شان دوره های رزمی را گذرانده اند و در واقع هم صنف! با همان خواهرپاسدار های قدیمی هستند؛ به روایت خودشان در سال هشتاد و هشت با شوکر و باتوم به معترضان حمله می کردند و “مردم” بی دفاع را به خاطر اعتراضی که حق قانونی شان (حتا بر مبنای قوانین ج.ا) بود مورد ضرب و شتم قرار می دادند.

این زنان در حالی که اثبات کرده اند می توانند به زندانیان لبخند بزنند و با آنها درد دل کنند؛ به حکم مافوق می توانند همان فرد را مورد بی رحمانه ترین حملات قرار دهند.

بدترین قسمت ماجرا این است که با اینکه سابقه کاری اکثر آنانی که از نزدیک می دیدم به پانزده سال هم نمیرسید اما بیشترشان به این تضادِ بیمارگونه عادت کرده بودند و این تضاد بخشی از هویت شان شده بود.

خواهرپاسدارهای فعلی نه مثل نسل گذشتهء خود ادعای پایبندی به عقیده و آرمان را دارند و نه مانند آنها از فرط ایمان پشت لب هایشان سبز است و نه لباس هایشان از شدت حزب اللهی بودن کیس خورده و چرک است. اما میراث خوارِ آن زنان هستند و به اندازه آنان در روز حسابرسی ملزم به پاسخگویی در پیشگاه خلق خواهند بود.

یکی از وظائف خواهرپاسدارهای پیشین در دهه شصت شلاق زدن دختران کمونیست جهت اقرار به مسلمانی و وادار کردنشان به انجام فرائض دینی بود. در مدت بیست و هفت روزی که در بیمارستان لقمان با این خواهرپاسدارها (پاسیارها) در شرایط ایزوله در اتاقی کوچک به سر می بردم، به جز دو نفرشان باقی آنها حتا یک رکعت نماز هم نخوانده بود. این اثبات کننده معادله ای ست که در ذهنم نقش بست:

-پاسیارها در ازای دریافت مزد الهام احمدی را به خاطر داشتن دیدگاهی متفاوت شلاق زدند

_آن روز که پرده ها افتاد و هویت شان فاش شد؛ دست کم باید توان پاسخگویی به فرزندان خود را داشته باشند. فرزندانی که با مزدوری شکم شان را سیر و بزرگ شان کرده اند.

نتیجه گیری:

نسل فعلیِ خادمانِ رژیم، بقایا و میراث خوارانِ انقلابی به مصادره رفته هستند که نه تنها با انسانیتِ خود بیگانه و ناتوان از اندیشیدن به عمق کار خود هستند، نه تنها دیگر نمی توانند از لحاظ اخلاقی از عملکرد خود دفاع کنند، بلکه نمی توانند حفظ ظاهر کنند و مانع از افتادنِ تشت رسوایی که با صدایی مهیب در حال چرخیدن است بشوند.

توجیه کردن به جای دفاع از عملکرد که توسط خادمانِ فعلیِ حکومت انجام می شود نشانهء شکست یا به بیانی دیگر پایانِ اخلاقیِ این حکومت است.

حکومتی که هیچ کدام از وعده هایش عملی نشد و شعار اولیه آن که واژه “آزادی” را در سینه داشت همچنان عقیم مانده و مسئولینِ آن بعد از چهار دهه “انسان” را به جهت داشتن تفکری متفاوت “شلاق” می زنند.

گلرخ ایرایی

 

پانویس: مأمورانِ معذور اگر چه در بقا و استمرار ظلم و جنایت سهیم هستند؛ اما حساب شان از بانیانِ استبداد و آمران جنایات جداست و در روز دادخواهی متفاوت از آنان در جایگاه پاسخگویی قرار می گیرند.

ازهمین نویسنده:

گلرخ ابراهیمی ایرایی از زندان اوین؛ با دهه ی شصت در دشت بی فرهنگی خود غوطه خوردیم

 

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.