برای یک ایران آزاد

امتداد مقاومت از ۳۰ فروردین ۵۱ تا به امروز !:گفتگو با سنابرق زاهدی

0

۳۰ فروردین ۱۳۵۱ وهمینطور ۱۳۵۴، پیشتازانی از این خلق و میهن در دیکتاتوری پهلوی، خون‌شان را فدای این سرزمین کردند، و بقول پدر طالقانی : از خون آن جوانان سیلاب‌ها برخاست و حکومت ستم شاهی پهلوی را  سرنگون کرد.

حال در این روز تاریخی با مقاومت سازمان یافته و تنیده شده با این خلق و میهن، و ریشه های عمیق آن در جامعه امروزحول این دوره تاریخی و آنچه گذشته و استمرارداشته سئوالاتی مطرح است که آقای سنابرق زاهدی طی گفتگو با تلویزیون ایران آزادی به آنها پرداخته و به سئوالات پاسخ میدهد .

سنابرق زاهدی: امروز ۳۰ فروردین ۱۳۹۸ چهل هفت سال پیش اولین گروه از رزمندگان مجاهد خلق از رهبران مجاهدین خلق، ازاعضا کادر مرکزی مجاهدین خلق توسط دیکتاتوری فاشیستی شاه اعدام شدند، این جوانان کسانی بودند که لایق‌ترین، شایسته‌ترین فرزندان برومند خلق قهرمان ایران در آن دوران بودند، من خودم آن زمان دانشجو سال اول دانشگاه تهران بودم و بخوبی یادم هست که ظهور مجاهدین خلق در عرصه سیاسی ایران کلیه تحولات آن زمان بخصوص فضای دانشجویی و فضای روشنفکری عام ایران و بطور خاص روشنفکر مذهبی ایران را تحت تأثیر قرار داد و سمپاتیک عظیمی نسبت به رهبران مجاهدین بین طبقات ایران ایجاد کرد، بخصوص که مجاهدین در بیدادگاهای نظامی رژیم دیکتاتوری شاه، تمامیت رژیم شاه را به سخره گرفتند.

واقعاً دفاع از آرمان‌ها و خواسته‌های مردم ایران برای آزادی بهروزی بود، رژیم شاه یک رژیم جنایتکاری بود بخصوص بعد از ۲۸ مرداد وکودتا علیه دولت دکتر مصدق یک دوران سیاهی بر مردم ایران حاکم کرده بود، اعدام‌های گسترده دستگیری بی حد حصر، در واقع این جوانان که به صحنه رزم شتافتند سکوت سیاه دیکتاتوری شاه را درهم شکستند، فریاد خودشان بخصوص در دادگاه نظامی شاه که رژیم شاه تلاش می‌کرد، من بخوبی یادم هست برخی صحنه‌هایش را خودم ازنزدیک شاهد بودم . من خودم در آن دادگاه نبودم، من دانشجو ی دانشگاه بودم ؛ رژیم شاه بخاطر این که فعالیتهای گسترده‌ای در خارج صورت گرفته بود بطور اخص بخاطر تلاش و فعالیتهای شهیدبزرگ حقوق بشر ایران دکتر کاظم رجوی که آنموقع استاد دانشگاه حقوق دانشگاه ژنو بود، ژنو بطورمشخص و خاص، وسوئیس بطور عام در واقع روی سیاستهای رژیم شاه تأثیر داشت و فعالیتهای گسترده صورت انجام شده بود این فعالیتها منجر شد که یک وکیل سیاسی از دوستان مقاومت ایران خودش در آن دادگا ه شرکت کند، دکتر کاظم وی را فرستاد که در دادگاه شرکت کند، به این ترتیب مجبور شد رژیم شاه باصطلاح بصورت نیم علنی برگزار کند، خود این منجر به این شد که اخبار این دادگاه بیرون درز پیداکند، مجاهدین که در این دادگاه محاکمه شدند، آن دادگاه به محاکمه رژیم شاه و جنایتهایش و خیانت که به مردم ایران کرده بود را به محاکمه کشیدند، بطور مشخص دادگاه صحنه‌اش عکس شد، یعنی دفاعیات همه مجاهدین ناصر صادق، علی میهندوست، علی یا بهروز باکری، محمد بازرگانی و بطور خاص دفاعیات برادر مجاهد مسعود رجوی که در واقع نفر مرکزی این مجموعه بود بشدت دستگاه رژیم شاه بهم ریخت.

مسعودرجوی همانجا اعلام کرد که ما فرزندان سیاسی محمد مصدق هستیم و از دکتر مصدق تجلیل کرد و شجره سیاسی مجاهدین خلق را اینطور اعلام کرد، بهرحال این دادگاه و روند دادگاه موجب شد که اگاهی بسیار گسترده بین جوانان ؛ دانشجویان و اقشار مخلتف بازاریان همه افرادی که به تغییر در ایران دل بسته بودند این پرده سیاهی که شاه بر جامعه تلاش می‌کرد با ساواک و دستگیریهایش و جنایتهایش بتواند این را حاکم کند، این پرده دریده شد، البته صبحگاه روز ۳۰ فروردین رژیم شاه بزرگترین خطا ی تاریخی خودش را در واقع مرتکب شد که اولین دسته از مجاهدین را اعدام کرد.

به این ترتیب مردم ایران سمپاتی‌شان به مجاهدین ده برابر و شاید صد برابر شد، آنموقع شعارهای دانشجویان در تمامی دانشگاه‌های ایران در دفاع از مجاهدین و البته فدائیان بود، فدائیان آنموقع بسیار فعال در صحنه سیاسی و رزم نظامی علیه رژیم شاه بودند، این دو سازمان سازمانهای بودند که پیشگامان نبرد مردم ایران، نبرد خلق ایران علیه رژیم شاه بودند، روزهای که هر لحظه‌ش یادم میاد، خیلی دوران بسیار باشکوه و غرورآفرین بود، برای اینکه یک شرایطی را شاه تلاش کرده بود که حاکم بکند، جشن‌های ۲۵۰۰ ساله را چند ماه قبل از آن برگزار کرده بود، همه رهبران جهان را دعوت کرده بود وخودش را آریامهر نامیده بود، ولی تمام این ابهت و این سیطره دروغی شاه با دفاع مجاهدین در دادگاه و همانطور که پدر طالقانی گفت: راه جهاد به این ترتیب شروع شد، این روزها واقعیت این است که دردانشگاه تهران در کوی دانشگاه دفاعیات مجاهدین دست به دست می‌شد، البته اگر ساواک دستگیر می‌کرد، شکنجه می‌کرد، زندان می‌کرد، ولی هیچ کدام از اینها مانع نمی‌شد که مردم و دانشجویان و روشنفکران به مجاهدین نپیوندند و آرمانشان را تبلیغ نکنند.

سنابرق زاهدی: واقعیت این هست که این حرف بزرگترین تحریف تاریخ ایران است و من فکر می‌کنم که هنوز از آن نسل خیلی‌ها هستند که زنده‌اند که روز به روز، لحظه به لحظه آن سال، شاهد زنده‌ش بودند، بنابر این حرفها حرف جدی نیست، واقعیت این است که از سال ۵۰ از سیاهکل در واقع از بهمن ۴۹ که مبارزه مسلحانه شروع شد تا در واقع اواخر سال ۵۶ می‌توانم بگویم یعنی ۷ – ۸ سال هیچ خبری از خمینی هیچ جا نبود، گاهی مثلاً سالی یک بار ممکن بود، اطلاعیه اعلامیه بدهد یا ندهند که از عراق پخش می‌شد، در واقع تاثیری روی جامعه ایران نداشت، جامعه ایران و آنچه که مبارزه در جامعه ایران نام می‌گرفت این توسط مجاهدین و فدایی‌ها هدایت می‌شد، که آنها بودند که در میدان رزم بودند بهایش را می‌پرداختند با مردم در میان می‌گذاشتند، مردم آنها را می‌شناختند، در واقع فداکارترین، برجسته‌ترین جوانان مردم ایران بودند، این مجاهدینی که در ۳۰ فروردین اعدام شدند، در چهار خرداد یعنی یک ماه بعد اعدام شدند، بنیانگذاران مجاهدین و همینطور بقیه مجاهدین و همینطور فدایی‌ها، آن‌ها در واقع فارغ التحصیل بهترین رشته‌های دانشگاهی بودند، بیشترین حقوق را از جاهایی که کار می‌کردند می‌گرفتند.

مثلاً یادم هست که سعید محسن که فکر کنم مسئول یک بخشی از تاسیسات وزارت کشور بود، آن‌ها زندگیشان بسیار زندگی مرفهی بود، که اگر می‌خواستند زندگی شخصی داشته باشند باصطلاح می‌توانستند در رفاه و آسایش زندگی کنند، ولی آنها با مردم پیوند زده بودند، در واقع همین را در راه آرمان خودشان و در واقع در راستای تحقق خواسته‌های مردم ایران مصرف می‌کردند، اصلاً خبری از آخوندها نبود، آخوندها در واقع در یک همبستگی اعلام شده یا اعلام نشده با رژیم شاه بسر می‌بردند، اصلاً کسی از آنها اهل مبارزه نبود، اگر کسی از آنها دنبال این بود که به اصطلاح به نوعی خودی نشان دهد تنها و تنها راه این بود که خودش را در کنار مجاهدین نشان بدهد، اصلاً راه دیگری وجود نداشت.

رفسنجانی سال ۵۶ به نماینده مجاهدین گفته بود که خمینی بدون اذن سازمان در ایران نمی‌تواند آب بخورد، این خیلی روشن بود، سندی بود که متاسفانه فراموش کردم بیاورم نامه‌ای است که منتظری به خمینی نوشته است، به دست خودش هم هست، در همین سال ۵۱ یعنی درست قبل از اعدام مجاهدین و منتظری نامه به خمینی نوشته بود و به خمینی گفته بود: «که این جوانان کسانی هستند که باصطلاح دارای آموزش‌های بسیار عمیق مذهبی هستند، این‌ها بسیار تصلب دینی دارند، اصطلاح آخوندی به کار برده بود، بسیار به مفاهیم مذهبی وابسته هستند و خلاصه به خمینی گفته بود که ببین اینجا روحانیون و علما همه از اینها حمایت کردند، خواستند که اینها اعدام نشوند، تو هم اگر دخالت نکردی الان بجاست که این کار را انجام بدهی، اگر این کار را نکنی خوب نیست»، یعنی در واقع منتظری هم می‌ترسید که اگر خمینی وارد این صحنه نشود در واقع باید چیزی را از دست بدهد در واقع داشت او را دعوت می‌کرد که به این خیر بپیوند، این واقعیت اجتماعی آن زمان بود، من دقیقاً همه آن روزها را یادم هست، آنموقعی که من زندان رفتم، اسم خمینی اصلاً مطرح نبود، ۲ جریان سیاسی جدی در ایران بودند یکی فدایی‌ها بودند از همه زندانی‌ها اساساً یا هوادار و اعضا و کادرهای مجاهدین بودند، یا اعضا و کادرهای فدایی‌ها بودند، سال ۵۱ بعد از آن هم در واقع سالهای بعد هم به این ترتیب بود، حالا چرا خمینی روی کار آمد؟ آن تحلیل خودش را دارد، ولی واقعیت این است که همانطور که گفتم در آن سال‌ها اساساً پرچم نبرد به دست مجاهدین و فدایی‌ها بود و آنها در پیوند با همدیگر کار می‌کردند، چند روز بعد از همین اعدام در واقع دسته اول مجاهدین در سال ۵۱، در روزهای اوایل خرداد اگر اشتباه نکنم ۸ خرداد بود که نیکسون به ایرانآمد و بعد نیانگذاران اعدام شدند که یک واقعه مهمی اتفاق افتاد.

آنروز در تهران مجاهدین و فدایی‌ها اگر اشتباه نکنم ۹ یا ۱۰ عملیات نظامی علیه رژیم شاه انجام دادند، جامعه کاملاً در حالت تنش بود، اصلاً در دانشگاه تمام کلاس‌های درس دانشگاه تعطیل شد، همه دانشگاه‌ها علیه حضور نیکسون در تهران شورش بود، چرا که بعد از اعدام رهبران مجاهدین ایران آمده بود و علیه شاه و روزی که شاه داشت نیکسون را در ۱۰ خرداد همراهی می‌کرد از کاخ سعد آباد بسمت فرودگاه مهرآباد که درست از کنار کوی دانشگاه می‌گذشت، ما دانشجویان دانشگاه تهران بسیج شدیم، حدود ۵۰۰ نفر و ماشین و تمام آن موکب آنها را سنگباران کردیم، فردای آنروز ساواک ریخت و همه را دستگیر کرد، منظورم این هست اصلاً کسی دیگری در صحنه سیاسی و رزم با دیکتاتوری شاه بجز مجاهدین و فدائی‌ها و هوادارانشان وجود نداشت، این واقعیت آن موقع بود.

آخوندها چون من خودم آخوند هم بودم، حرفی که می‌زنم نمی‌خواهم قصه بگویم خودم بودم، در قم بودم، در اصفهان بودم، درس طلبگی خواندم، آخوند بودم، این‌ها را خوب میدانم، اصلاً این حرفها جدی نبود آخوندها قبل از اینکه مجاهدین به صحنه سیاسی بیایند که اصلاً مطرح نبودند، مطلق مطرح نبودند، بعد از اینکه مجاهدین آمدند بخاطر اینکه صحنه سیاسی را بدست گرفتند، بلحاظ اجتماعی در واقع طبقات اجتماعی مذهبی که اهل مبارزه و مخالفت با رژیم شاه بودند همه جذب این قطب مجاهدین شدند، آخوندها برای اینکه از صحنه عقب نیفتند برخی‌شان به نوعی ابراز تمایل به مجاهدین می‌کردند، یک کارهای درکنار مجاهدین و هواداری از مجاهدین می‌کردند که بتوانند خودشان رامطرح کنند؛  از جمله همین خامنه‌ای که الان ولی فقیه آخوندها هست، آن زمان برای حفظ خودش در نماز جماعتی که در مشهد می‌خواند، یکی از بچه‌ها که با او بوده است می‌گفت که  اطلاعیه سازمان را می‌بردیم به او می‌دادیم که می‌خواند، فردای آن می‌رفت از روی آن برای مردم حرف می‌زد که مردم اینطور تصور کنند که او هوادار مجاهدین هست که به او وفادار بمانند وگرنه از دور او پراکنده می‌شدند، برای اینکه اعتباری برای خودش کسب کند در واقع همه‌شان اینطوری بودند، آن‌هایی که اهل یا بنوعی دنبال این مقولات نبودند با رژیم شاه در سازش مطلق بسر می‌بردند، بنابر این بنظر من این حرف یک تحریف بزرگ تاریخ است ضمن اینکه ما می دانیم که سازمان مجاهدین در سال پنجاه و پنج درست دو سال قبل از اینکه از خمینی خبری باشد یک تحلیل درونی در داخل زندان منتشر کردند در معرفی ماهیت خمینی و بعد مشخص کردند که یک آدمی هست که در آینده ضد مردمی خواهد بود و پایگاه طبقاتیش، افکار و اندیشه‌ش افکار و اندیشه ارتجاعی است. در سال ۵۴ بعد از ضربه اپورتونیستی علیه سازمان مجاهدین در بیانیه ۱۲ ماده‌ای اعلام شده رسماً اعلام شده، که تهدید درونی جنبش، تهدید درونی نیروهایی که تحت نام اسلام مبارزه می‌کنند، راست ارتجاعی است، راست ارتجاعی یعنی خمینی و آخوندها، بنابر این از نظر ما از نظر مجاهدین روشن بود از همان اول که در واقع هیچ خط و مخرج مشترکی بین مجاهدین و آخوندها وجود نداشته است. کی مجاهدین با خمینی همکاری کردند، من بنظرم در مقابل آن گفتم که منتظری نامه به خمینی نوشت، ولی خمینی جواب مثبت به منتظری که در واقع مهمترین نفرش در داخل ایران بود، نداد، یعنی خمینی می‌فهمید که با چه کسی طرف هست خمینی هیچ گاه هیچ اشتراک نظری، اشتراک عملی بین مجاهدین و خمینی نبوده، بنابر این این حرف نه در تاریخچه قبلی، در واقع سالهای قبل و در دوره انقلاب هم که خیلی روشن است بنابراین بنظرم این حرف اصلاً حرف جدی نیست.

سنابرق زاهدی: عرض شود خدمت شما من خوشبختانه در این زمینه چیزهای دقیقی میدانم، شاید فرصت نباشد به جزئیات بپردازم، در روزهای پایانی حاکمیت شاه در دی ماه سال ۵۷ ساواک طرحی تصویب کرده بود بنام طرح تهبیب روحانیت یعنی جلب دوستان آخوندها (البته آخوندها بعد از پیروزی انقلاب اجازه انتشار آن را ندادند و من این سند را به چشم خودم دیدم)، این طرح قیمتش ۲۰ میلیون تومان بود یعنی بالای سه میلیون دلار بود، این را ساواک تصویب کرده بود و اسامی تمامی آخوندها که ساواک به آنها مراجعه کرده بود و پول داده بود تا آنها را جلب کند، آن هم آخوندهای معروف، کسانی که بعدها حاشیه‌های خمینی شدند، بنابراین این سند مربوط به روزهای آخر حاکمیت شاه است و آن که شما گفتید، سپاه شاهنشاه‌ها، مربوط به قبل‌تر و فکر کنم اواخر سال ۵۵، بهمن ۵۵ است، منظورم این است آخوندها هیچگاه اهل مبارزه نبودند، اهل فداکاری نبودند، اهل گذشت نبودند، تنها چیزی که برای آنان مطرح نبود حق و حقوق مردم بود، تنها چیزی که مطرح بود چپاول مردم بودند، سرکیسه کردن مردم، بعناوین مختلف حتی به اسم مجاهدین اینکار را می‌کردند و پولهای مردم را می‌گرفتند و بخشی را می‌دادند و بخشی را نمی‌دادند بخصوص در بازار که کار سختی بود و اگر ساواک می‌فهمید دستگیر و زندانی می‌کرد ولی بعضی از این آخوندها سعی می‌کردند رابط بین بازار و مجاهدین باشند، بخصوص رفسنجانی اینکارها را می‌کرد.

در پایان رژیم شاه هم نگاه کنیم یکدفعه خمینی به راحتی بدون هیچ خطری وارد تهران شد، به هر صورت روشن است در پایان رژیم شاه سران حاکمیت آخوندی بهشتی و موسوی اردبیلی و بقیه نشستند و با سران رژیم شاه مذاکره کردند و همه کارها با سرلشکر سپهبد مقدم که رئیس ساواک بود و مدیر کل ساواک و در حقیقت مشاور شخص شاه بود پیش بردند، شاه اگر دو تا مشاور داشت یکی مقدم بود و هر روز گزارش ویژه کشور در دو صفحه نوشتاری و صوتی برای شاه می‌فرستاد، سپهبد ناصر مقدم با موسوی اردبیلی و بهشتی نشستند و با هم توافق کردند، قبل از عاشورای سال ۵۷ که ارتش دخالت نکند و اینها هم شعار مرگ بر شاه ندهند.

مجاهدین کودتا کردند علیه این تظاهرات و من خودم جزو سازماندهندگان این تظاهرات بودم که شعار مرگ بر شاه علیرغم خواست آخوندها در آن تظاهرات بردیم، آخوندها نمی‌خواستند هیچ چیزی عوض بشود، می‌خواستند شاه برود و خمینی بیاید و چیزی بیشتر از این نمی‌خواستند و در اساس با هم تضادی نداشتند و با توافق آمدند، از آن طرف به بعد از انقلاب نگاه کنید همواره اینطور بوده، نمونه من گفتم ناصر مقدم مشاور دوم شاه بود، مشاور اول ارتشبد فردوس دوست و همبازی شاه تا آخرین لحظه بود، از زمان درس خواندن در سوئیس تا روزی که شاه سقوط کرد نزدیکترین دوست شاه بوده است.

حسین فردوست بعداً مشاور امام خمینی و رژیم آخوندی شد، همین شخص نقش بسیار جدی درساختن وزارت اطلاعات داشت، در واقع وزارت اطلاعات در پایه محصول مشترک آخوندها و ساواک شاه است، دستاوردهای دیگری هم داشتند و از سوریه و شوروی سابق توانستند تجارب آنها را بگیرند. در همان روزهای اول انقلاب بسیاری از کادرهای ساواک را درجا استخدام کردند، بنابراین کما اینکه تعدادی از ارتش و خود ناصر مقدم اعدام شد ولی خمینی خیلی برآشفت که چرا اعدامش کردند، منظورم این است که اینها در هماهنگی با دستگاه شاه بودند و اصلاً تضاد جدی با هم نداشتند.

بعد که از این مرحله عبور می‌کنیم بهترین نمونه در مواضع بچه شاه می‌شود دید، بلاخره سؤال این است بچه شاه سرمایه‌ش چی هست؟ مجاهدین سرمایه‌شان عبارتست از ۵۴ سال مبارزه بی وقفه با دو دیکتاتوری شاه و خمینی و احقاق حقوق مردم از روز اول تا امروز، آمیزش با مردم، همین الان کانوهای شورشی با مردم و در دل مردم و در سیل و زلزله و هر اتفاقی بیفتد، کما اینکه این شهدای که اسم می‌بریم، کسی نمی‌فهمید ناصر صادق مهندس است همه فکر می‌کردند یک کارگر ساده است، یعنی زندگی‌ش، رفاه شخصی‌ش همه  را برای مبارزه و مردم مصرف می‌کرد، ۱۲۰ هزار شهید و این همه رزم سیاسی و رزم بین‌المللی، این تاریخچه مجاهدین است و اگر بخواهیم بشماریم صدها کتاب می‌شود.

سؤال، سرمایه بچه شاه چیست؟ ساده است سرمایه‌ش دیکتاتوری شاه و جنایتهای پدرش، خوردن و چپاول حقوق مردم، میلیاردها دلار از سرمایه‌های مردم ایران که شاه چپاول کرده بود، پسرش بیرون آورده و با آنها سعی می‌کند خودش را مطرح کند، من همین جا می‌خواهم بگویم با اطمینان میگویم بچه شاه هیچ نوع حمایت سیاسی جدی در هیچ کجا، در هیچ پارلمانی، در هیچ کنگره ی ندارد و هیچ شخص سیاسی او را جدی نمی‌گیرد ، پس چطوری است بعضی وقتها در رادیوها، از او حرف میرنند، ساده است میلیاردها دلار که بیرون آورده خرج می‌کند، من اینها را که میگویم اطلاع دارم، همین چند وقت پیش در یکی از مراکز فکری امریکا سخنرانی کرده بود من فکر می‌کردم کسی از او حمایت می‌کند، سؤال کردم گفتند نه پول داد تا این امکان را برایش فراهم کردند تا سخنرانی کند، بچه شاه هیچ سرمایه بجز دیکتاتوری پدرش ندارد، خودش که چیزی ندارد، تنها پدری داشته که پدر مردم را در آورده، کشتاری که کرده، اعدام‌های که کرده، کودتای که علیه دکتر مصدق کرد و تاریخ ایران و خاورمیانه را عوض کردند، همه اینها سرمایه شده که جزء خیانت و جنایت و سرکوب چیزی نیست، این واقعیت است.

حالا در رابطه با رژیم خمینی حرفش چی است مصاحبه است که با روزنامه الوطن عربستان کرده و گوشه‌ای از ترجمه را میگویم، کاریکاتورش را اینجا انداختند، سؤال می‌کنند نیروهای مسلح درایران علیه رژیم موضع قاطع نمی‌گیرند؟ پاسخ داده واقعیت این است که من در محاسابت خود تا حدودی به بی طرفی و همکاری نیروهای مسلح ایران برای موفقیت جنبش مدنی حساب می‌کنم، این یعنی چه؟ یعنی اعضای سپاه پاسداران و به هر حال ارتش و نیروهای بسیج، من روی سپاه پاسداران حساب می‌کنم پس منطقاً بچه شاه باید الان در لیست تروریستی برود، برای اینکه بسیج هویتی ندارد، بسیج در واقعاً چرخ پنجم سپاه پاسداران است، این هم نقل قول مستقیم از خودش است، که من در محاسبات خود تا حدودی به بیطرفی نیروهای مسلح ایران برای موفقیت جنبش مدنی حساب می‌کنم، این یعنی چه؟ یعنی اعضای سپاه پاسداران ارتش یا بسیج هستند، سؤال؟ آیا این پایه دارد که این حرف را میزند؟ مثلاً بسیجی‌ها و پاسداران با بچه شاه ارتباطی دارند، قطعاً که ارتباطی ندارند، پس این حرف چیه؟ خیلی ساده دسته گلی است که به خامنه‌ای می‌فرستد، قبلاً در جنگ ایران و عراق که دقیقاً یادم نیست کی بود، یک زمانی اعلام کرد که اگر جنگی با عراق بشود من می‌روم و خلبان نیروی هوایی ایران در جنگ با عراق می‌شوم، این هم موضع یعنی خلبان نیروی هوایی ایران، یعنی تحت فرماندهی کل قوا یعنی خامنه‌ای، رسمیت دادن یک بحثی است واینکه من حاضرم بروم تحت فرماندهی خامنه‌ای و پاسدار قاسم سلیمانی حرف دیگری است و از این فاکتها زیاد است.

در پیام اخیر رهبر مقاومت فرمانده کل ارتش آزادیبخش چندین نمونه از این فاکتها آمده بود، به برخی از آنها اشاره می‌کنم، ما نمی‌توانیم در ایران به تغییر دست پیدا کنیم بدون اینکه تلاش کنیم از طریق این عناصر یعنی سپاه و بسیج را در طرف خود داشته باشیم، پس این می‌خواهد با بسیج و سپاه کودتا بکند، علیه کی می‌خواهد کودتا بکند؟ با سپاه و بسیج می‌خواهد کودتا بکند!!! خیلی جالب است، سپاه و بسیج یعنی خود نظام، سپاه پاسداران یعنی نظام آخوندی، اقتصاد، امنیت، همه چیزش سپاه پاسداران است، صادق خرازی سفیر سابق آخوندها در پاریس و معاون وزیر خارجه اخیراً گفت سیاست خارجی ما با دو اهرم نیروی قدس و وزارتخارجه اداره می‌شود، پس نیروی قدس وزارتخارجه ایران است، یعنی سپاه پاسداران وزارتخارجه هم هست، واقعاً هم قاسم سلیمانی وزیر خارجه خامنه‌ای است تا ظریف، کارهای جدی را او انجام می‌دهد، سپاه پاسداران که اقتصاد دست او است، سرکوب دستش است، زندان‌ها دستش است، ارتش دستش است، فرهنگ نظام آخوندی دست سپاه پاسداران است، سیاست خارجی هم دست سپاه پاسداران است، پس این با سپاه پاسداران علیه کی می‌خواهد کودتا بکند؟ منطقاً باید علیه مردم کودتا بکند، علیه مردم و کسی که طرف مردم است یعنی مجاهدین.

حرف که یاوه است، یا می‌گوید آن کس که عضو سپاه یا بسیج است که امروز ناامید شده در آینده جایی دارد، و باید هم داشته باشد، آن‌ها باید جایگاه داشته باشند، آن‌ها باید بدانند که اولین نیرو ثابت وامنیت ایران در واقع خودشان هستند، پس یک لباس پاسداری بپوش و راحتمان کن، این باید لباس پاسداری بپوشد و درلیست تروریستی بیاید، در واقع اگر بخواهد کار درستی بکند باید مثل نمایندگان مجلس آخوندها لباس پاسداری بپوشد، شاید پوشیده باشد ما خبرنداریم، به هرحال این که جدی نیست، حتی این جربزه یک بسیجی و پاسدار را هم ندارد، بازی می‌کند، بنابراین بچه شاه، ادامه شاه است، شاه هم همان کسی است که با خود خمینی هم خوش رفتاری کرد، در کنفرانس گوادلوپ که سران کشورهای امریکا، فرانسه، انگلیس و آلمان با هم جمع شدند، که روزهای آخر حکومت شاه بود و داشتند برای ایران تصمیم می‌گرفتند، ژیسکاردستن می‌گوید: من شگفت زده شدم وقتی کارتر گفت شاه باید برود، پس کارتر با خمینی بود، ژیسکاردستن می‌گوید ما برای شاه پیغام دادیم ما می‌توانیم بلایی سر این بیاوریم، شاه گفت نه، دست از پا نباید خطا کنید، اینکه اینها در یک سازش روشنی بودند هم در روزهای اولی که خمینی مطرح شد بوده، آن نامه‌ها و تلگرافهای علیه قانون ولایتی و در جریان سالهای که گفتم که به شاه زده بود، بعد هم الان بچه شاه، بنابراین دو تیره هستند که در تاریخ ایران جنایت در حق مردم ایران کردند و همواره با هم بودند، مگر سلاطین غارتگر در این سالیان برای حاکمیت کی توجیه می‌کرد؟ همه‌شان آخوندها پشت آنان بودند، الان مقداری از هم جدا شدند ولی تاریخ ایران متاسفانه پر بوده از سلاطین و آخوندهای که برای این سلاطین و شاه کار می‌کردند، یعنی حاکمان ستمگر و آخوندهای چپاولگری که در کنار اینها بودند، برای توجیه حاکمیت اینها در کنار آنها بودند.

سنابرق زاهدی: یک مقدار راجع به آن شهدا بیشتر بگویم، البته ما آن روزها شاهد بودیم ولی خوشبختانه تاریخ حقائق را حفظ می‌کند، در صفحه چهار روزنامه اطلاعات ۳۰ بهمن ۱۳۵۰ که آن روز، روز بعد دادگاه همین شهدایی است که در ۳۰ فروردین اعدام شدند، در دو دادگاه بدوی و تجدید نظر دادگاهی شدند که هر دو هم دادگاه نظامی بود، روزنامه اطلاعات مربوط به دادگاه بدوی را منعکس کرد، من بخشی از آن را می‌خوانم، می‌گوید رأی دادگاه نظامی در مورد گروه یازده نفره خرابکاران، چهار نفر به اعدام و هفت نفر به زندان محکوم شدند، دادگاه عادی و علنی شعبه ارتش پس از ۱۲ ساعت بحث و شور تصمیم نهایی خود را در مورد گروه یازده نفره خرابکاران و متحدین علیه امنیت کشور صادر کرد، اتهام خرابکاران و متهمین علیه امنیت کشور که در رأی دادگاه به آنها اشاره شده است به قرار زیر است:

شرکت در توطئه و اقدام علیه رژیم کشور و دسته‌ای علیه مرام ضد سلطنت، سرقت هواپیما، جعل اسناد، تهیه و حمل اسلحه غیر مجاز، به موجب رأی این دادگاه متهم ردیف یک ناصر صادق بازداشت ۶ / ۶ ۵۰ به اعدام، محمد بازرگانی متهم ردیف دوم بازداشت در تاریخ ۶ / ۶ ۵۰ به اعدام، متهم ردیف سوم مسعود رجوی بازداشت ۶ / ۶ /۵۰ به اعدام، علی میهندوست متهم ردیف چهارم بازداشت ۲۷ /۴ / ۵۰ به اعدام، بقیه را می‌گوید، شهید منصور بازرگان و مهدی فیروزیان که اعدام نشدند، به هر حال چهار نفر اعدام شدند و این هم روزنامه خود رژیم شاه است در ۳۰ بهمن سال ۵۰ همین روزنامه از قول شهید علی میهندوست نوشته در دادگاه گفته: «اگر مسلسل می‌داشتم همینجا دادستان را می‌کشتم»، چون دادستان شروع به یاوه‌گویی کرده بود، گفته بوده همینجا دادستان را می‌کشتم، این‌ها سند افتخار مجاهدین است، من یک سند ویژه‌ای هست می‌خواهم مقداری در مورد آن توضیح بدهم، این سند یکی از قدیمی‌ترین گزارش عفوبین‌الملل هست، به زبان انگلیسی است و من تلاش می‌کنم به زبان فارسی ترجمه کنم، درتاریخ اواخر سال ۵۰ که اوائل ۷۲ میلادی است، یک هیئت از عفوبین‌آالملل شاه را مجبور به پذیرش این هیئت کردند، که از زندانهای سیاسی ایران بازدید کنند، این یک سند ویژه است چون در تمام دوران شاه این سند که علیه مبارزین در طی دهه ۵۰ اعدام شدند بی نظیر است.

علیرغم مشکلاتی که در گزارش ما توضیح داده شده، آل و من و این من را می‌شناسم، یکی از وکلای الجزائری مقیم فرانسه بود، به اسم نوری البلاء او را دیدم و با او آشنا هستم ایشان چند سال پیش فوت کرد، این با یک نفر دیگر هم تیم بودند، به تهران و بازدید از زندان اوین رفتند، وی می‌گوید علیرغم مشکلات توانستیم ناصر صادق و علی میهندوست را ببینیم، ما به همراه دو مترجم بودیم که خودشان را بعنوان کارمندان وزارت اطلاعات معرفی می‌کردند، بعداً روشن شد آن دو نفر مربوط بودند به دفترنخست‌وزیری که در واقع بخش ویژه نخست‌وزیری که عبارتست از ساواک را نمایندگی می‌کردند، پس مترجمین ساواکی بودند، ناصر صادق به ما گفت او در مه سال ۱۹۴۵ در تهران متولدشده، او مهندسی در الکترونیک می‌باشد، درس خوانده و لیسانس خود را در سال ۱۹۶۷ گرفته، او خدمت سربازیش را انجام داده و در شرکت پارس الکتریک کار می‌کرده، وی در سپتامبر سال ۱۹۷۱ همان سال ۱۳۵۰ دستگیر شده و از آن زمان در بازداشت است، این زمان فوریه ۷۲ است و در ماههای آخر بوده که این دو نفر را دیدند، علی میهندوست در اکتبر ۱۹۴۷ در قزوین بدنیا آمده، وی مهندس مکانیک است، او لیسانس خود را در سال ۱۹۶۹ گرفته و به ما گفت از آن زمان فعال حرفه‌ای سیاسی بوده، یعنی تمام وقت بوده، میهندوست در اکتبر ۷۱ دستگیر شده است، میهندوست به ما گفت او قبل ازدستگیری در تهران فعالیت می‌کرده و گفت مخفی بودند، یک گروه را تشکیل دادند و آماده می‌شدند برای اینکه علیه رژیم مبارزه مسلحانه بکنند، او متهم شده به فعالیت علیه دولت و عضویت درسازمان مجاهدین خلق و اینکه هواپیمایی که تعدادی از مجاهدین که قرار بوده از دوبی به فلسطین بروند که توسط ساواک دستگیر و به تهران منتقل می‌شدند و شناسایی شدند و مجاهدین توانستند با یک عملیات بسیار دقیق نظامی وارد هواپیما شوند و هواپیما را از مسیرش منحرف کردند، هواپیما را به بغداد بردند و مجاهدین را آزاد کردند، علی میهندوست در آن جمع بوده است، ناصر صادق که دوست او هست، قبل از دستگیری با هم بودند، گفته من این سؤال را کردم که شما اتهاماتی که علیه شما هست مطرح کردید آیا می‌توانید بگویید که چه کسی این اتهامات را علیه شما مطرح کرده؟ ناصر صادق جواب داد، ساواک، آن‌ها هیچکدام دادستان نظامی را ندیدند، (روال در زمان شاه به این صورت بود، من خودم این روال را طی کردم، که اول ساواک بازجویی می‌کرد، شکنجه و هر کاری می‌خواست می‌کرد، پرونده تشکیل می‌داد و برای فرمالیته برای دادرسی ارتش می‌فرستاد که عنصر نظامی هم چند سؤال و جواب فرمالیته می‌کرد که پرونده را به دادگاه نظامی بفرستد)، می‌گوید اینها هیچکدام هنوز دادستان نظامی را ندیدند، با اینکه چندماهی است در زندان و زیر شکنجه هستند، مقداری از جزئیات را میگویند، اما نکته‌ای که مد نظرم هست این بود که وقتی از ناصر صادق سؤال کردیم که آیا در اینجا مورد شکنجه قرار گرفتند؟ او جواب مفصل به زبان فارسی داد، این جواب مفصل خیلی خلاصه توسط مترجمین ترجمه شد، گفتند: «آن‌ها وقتی دستگیر شدند کتک خوردند»، (او ناصر صحبت از شکنجه کرده این اینطوری ترجمه کرده)، می‌گوید ناصر به من علامت داد این ترجمه غلط است و به این ترتیب من سوالم را تکرار کردم، شما شکنجه شدید؟ اینجا مترجمین برافروخته شدند و حاضر به ترجمه نشدند، من خودم از ناصر صادق سؤال کردم آیا دوستان شما کتک خوردند، او پاسخ داد نه سوخته شدند، مترجمین به ما گفتند مصاحبه تمام باید برویم، ناصر صادق به من اشاره کرد، که می‌خواهد با من صحبت بکند و من و دوستم آل که با مترجمین فرانسوی صحبت می‌کرد، می‌خواستند ما را مجبور کنند که از آنجا برویم، صادق برای من تأیید کرد که او کتک خورده و با ته سلاح و شلاق و مسئله برای او پیش آمده و بعد گفت بخاطر شکنجه از هوش رفته، او به من گفت مسعود احمدزاده (جالب است همبستگی بین سازمان مجاهدین خلق با فدائی‌ها تا کجاست که در حساس‌ترین لحظات برای چند لحظه توانسته یک آدمی را در زندان ببیند از خودش که گفته و یادی از چریکها هم می‌کند) و می‌گوید مسعود احمد زاده و بدیع‌زادگان از بنیانگذاران و عباس مفتاحی و بازرگان، دوتا از مجاهدین و دوتا از فدایی‌ها از جمله کسانی هستند که سوزانده شدند، روی میزی اینها را درازکش کردند و به میز فلزی بستند که زیر آن با شعله آنقدر داغ شده که این میز سرخ شده است، نتیجه این شد که بدیع زادگان کاملاً هوشش را از دست داده بود وتنها می‌توانست با دستهایش بخزد، (در واقع ابعاد شکنجه در حق بدیع زادگان با جزئیات گفته)، و می‌گوید آخرین جمله‌ش این بود که اجازه بدهید بدانند که بهروز تهرانی (فکر کنم بهروز دهقانی است، که دوست صمد بهرنگی بود) نزدیک من بود در اتاق شکنجه فوت کرد و این را به اطلاع بقیه برسانید، این اسناد ویژه هست البته این سند در سال ۱۹۸۲ یعنی در سال ۶۰ و ۶۱ منتشر شده ولی گزارش محرمانه عفو بین‌الملل مربوط به سال ۱۳۵۱ است، درست قبل از اعدام همین مجاهدین که امروز سالروز اعدامشان است، این سند بسیار تکاندهنده و قابل توجهی است، چون از این اسناد تاریخی خیلی کم بدست می‌آید، به هر حال در زندان اوین هیچ خبرنگاری نمی‌توانست برود، اصلاً خارجی نمی‌توانست برود، واقعاً یک شرائط ویژه‌ای باید بوده باشد که من جزئیات آن را نمی‌دانم، با این آقای نوری البلاء که بارها او را دیدم، هیچوقت این را برای من تعریف نکرد که این کار را کرده و من بعداً فهمیدم او بوده، که همراه وکیل الجزایزی اصلی که عضو کانون وکلاء فرانسه بود، به هر حال این دو نفرتوانستند آنجا بروند و این مصاحبه را با این دو مجاهدی که بعداً اعدام شدند انجام بدهند، از این مصاحبه آدم دو چیز را می‌فهمد، یکی جنایتکاری شاه و دیگری پیوند بین مجاهدین و فدائی‌ها را و یکی دیگر تا کجا به آرمان خلق، به آرمان مردم وفادار بودند و تا آخرین لحظه هم وفادار ماندند. این‌ها قبل از اینکه دستگیر بشوند در زندگی‌شان همواره با مردم زندگی می‌کردند، در محله‌های جنوب تهران زندگی می‌کردند، همواره در کوره‌پزخانه‌ها زندگی می‌کردند، برای خودشان بریده بودند در میان مردم با مردم و برای مردم زندگی کنند و عنداللزوم هم در راه آرمان مردم شهید بشوند، این وضع را با شاه مقایسه کنید که چکار می‌کرده، این مبارزه است، این روند مبارزاتی است، الان هم روند مبارزتی می‌آید در مجاهدین و ۱۲۰ هزار شهید و با اعدام ۳۰ هزار تن، و امروز هم در کانونهای شورشی، اعضای کانونهای شورشی چی را زندگی می‌کنند،‌ در واقع بافت مردم محروم ایران هستند، که علیه این رژیم شوریدند، طبعاً مردم را نمایندگی می‌کنند و این اقداماتی که شایسته تقدیر و شاید ما نتوانیم جزئیات آن را بدلائل امنیتی یا هر دلیلی بگوییم، کمک‌های که به مردم در زلزله کرمانشاه کردند، در این سیل و ابعاد مختلف و شوراهای مردمی و همچنین کانونهای شورشی اینها چیزهای است که در تاریخ ثبت می‌شود و ادامه همین مسیر است، این مجاهدینی که در آن روز در ۵۰ سال پیش آن طوری جان خودشان را فدا کردند، خون خودشان را در راه آرمان خلق دادند، امروز آدم احساس می‌کند در جای، جای میهن بصورت این شوراهای مردمی و کانونهای شورشی سبز و رویان می‌شود، که بی تردید شجره خبیثه آخوندی را هم به سرنوشت خبیثه همان شاه خواهد کشاند، یعنی این دو شجره خبیثه با هم دفن خواهند شد، این سرنوشت و تاریخ مردم ایران است و واقعاً باعث افتخار همه ماها است، آدمی وقتی زندگی مبارزاتی را انتخاب می‌کند از هرلحظه آن لذت می‌برد، در واقع مگر بجزء آرمان خلق در این دنیا چیزی وجود دارد که همه ما بخاطر آن بجنگیم؟

کلیپ کنفرانس

پاسخ بدهید

Your email address will not be published.